X
تبلیغات
رایتل

جمعه 1 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:23 ب.ظ

من نمی دونم تورمِ عروقِ مغزی چه کوفتیه...می گن در اثر ورزش اتفاق میفته...چه قدر احمقانه س! ورزش مگه واسه سلامتی خوب نبود؟ ترو خدا دیگه ورزش نکن جوجو...

دکترت فکر می کرده تو عزیز مهربون من ، ام.اس داری...وااای خدایا هزار بار نوشتم و پاک کردم این جمله رو...نمی تونم حتا بنویسمش...با این که دیگه الان خیالم راحته که این بیماری رو نداری...ولی هنوز نگران و دلواپسم...دکترت بهت دارو داده و گفته 1 هفته دیگه دوباره بیا...  می دونم هفته ی دیگه که می ری همون دارو ها رو هم می گه نیازی نیست که دیگه بخوری و خوبِ خوب می شی...  قربونت برم من که توی دستگاه مزخرف ام.آر.آی حالت به هم خورده بود...همش تقصیرِ من بود..من همیشه قبلن بهت می گفتم از مکان های تنگ و تاریک می ترسم! و تو بنا به اعتراف خودت یادِ حرف من افتاده بودی و اون تو حالت بد شد!...آخه الهی من قربونت بشم این حرف رو من زمانی زدم که تو در حین شوخی دستاتو محکم می گرفتی جلوی دهنم و نمی ذاشتی نفس بکشم و از اون طرف هم منو لایِ لحاف می پیچیدی جوری که دست و پامو هم نمی تونستم تکون بدم!! من این حرف رو اون موقع زدم...منِ احمق حتا تصورشم نمی کردم جوجوی مهربون و خوشگل و دوست داشتنیم که همه ی زندگیمه ، یه روز بره توی اون دستگاه مزخرف... کاش می ذاشتی باهات بیام تا در کنارت باشم...اما نذاشتی...گفتی "فعلن لازم نیست...من خوبم!تو برو سر کار! " 

چشم!!

امروز با هم رفتیم جایی که تو خیلی دوست داشتی! جمعه بازار!! فکر کن از ساعت 12 تا 6 ما اون جا بودیم و من که خودم رانندگی کرده بودم و دیشب هم تا دیر وقت با تو بیدار بودم، نا نداشتم راه برم! ولی تو با انرژی همیشگیت از این ور بازار می پریدی اون ور و کلی حال کردی! من اصلن نمی تونم ابراز احساسات این ملت رو در مورد عتیقه جات درک کنم!! آخه چیش قشنگ و جالبه؟!! این که مال مثلن 50 سال پیشه؟!! خوب مادر بزرگ نداشته ی منم مال 100 سال پیشه! اینم شد دلیل؟!! یارو قفلِ در ِخونه یِ پدر بزرگش رو کنده بود آورده بود اون جا خدات تومن می فروخت!! چه بی معنی!

ولی یه حسن داشت این بازار رفتنِ امروزِ ما! این که دیگه می دونم واسه تولدت چی بخرم! از اونجایی که تو عاشق رادیوی چوبی قدیمی و گرامافون قدیمی و صندلی لهستانی (!) هستی، یکی از اینارو واسه تولدت برات می خرم! مرسی که کارمو یه کمی آسون تر کردی! ولی خوب از اون جایی که  یه دختر خانم متشخص نمی تونه تنهایی راه بیفته بره تو ناصر خسرو دنبال رادیو قدیمی بگرده( البته من مشکلی ندارم ولی این نظر توئه!) درنتیجه مجبور شدم این موضوع رو با خودت مطرح کنم و ازت بخوام بین رادیو و گرامافون یکی رو انتخاب کنی که با هم بریم برات بخرم! ولی اگه تویی ...که منو دق می دی!!...یعنی چی که فعلن نیازی بهشون ندارم؟!! مگه آدم باید به کادوی تولدش نیاز داشته باشه حتمن؟!! بابا این یه یادگاریه جوجوی خنگم! 


دوست های خوبم ممنون از همه به خاطر توجه و دعاهای قشگ و همراهیتون...دوستتون دارم...   

احیانن این جا کسی نظری در مورد تورم عروق مغزی نداره؟ توی نت چیز به درد بخوری پیدا نکردم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo