X
تبلیغات
رایتل

رازِ چشم هایش...

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ب.ظ

دیشب با جوجو یه فیلم خیلی خوب دیدم...el secreto de sus ojos

برنده ی بهترین فیلم خارجی اسکار 2010

خیلی وقت بود که به جز inception دیگه از فیلمی خوشم نیومده بود و باهاش ارتباط برقرار نکرده بودم...

امااین فیلم از اونایی بود که می شد بعد از دیدنش هنوز کلی بهش فکر کرد.

تا آخر فیلم با این که همش منتظر دیدن عذاب کشیدن قاتلی بودم که بعد از تجاوز به یه زن اونو با فجیع ترین وضع ممکن کشته بود. وقتی بالاخره اخرش این صحنه رو دیدم، (جوری که حتا نمی تونستم تصورش رو بکنم که ممنکه این جوری تموم شه) اون حس آرامش بخشی که دنبالش بودم رو احساس نکردم...

فکر کردم درسته که حقشه...ولی تصور هم نمی تونستم بکنم واقعن آدم چه طور می تونه با یه آدمِ دیگه همچین کاری بکنه..حتا اگه اون آدم کسی باشه که به زنت تجاوز کرده و اونو کشته...حتا واسه انتقام...

روش وحشتناکی بود!!!!

**

جوجوی مهربونم، خوشحالم که باز هم مثل همیشه روی حرفت پافشاری کردی و نذاشتی من برم!! هر چند خیلی ازت دلگیرم هنوز، که پیشنهاد مسافرت منو باز هم به بهانه ی مشکلاتِ کاری رد کردی و منو تنها گذاشتی و مسافرتم رو هم تر زدی توش، اما این دلیل نمی شه که دوستت نداشته باشم!!...و صد البته دوست داشتنم هم دلیل نمی شه که ازت دلگیر نباشم!


حقت بود تمام اون ادا اصول هایی که توی اون 4 روز سرت پیاده کردم !! شانس آوردی!! درست درلحظه ای که می خواستم برم خونه و تو هی زنگ می زدی که برگرد بیا پیش من و من نیومدم ، برای این که جریمه نشم( شما بخونین برای احترام به قوانین!!)یه گوشه ای پارک کردم و نیم ساعت با چراغ روشن و ضبط روشن پشت تلفن باهات دعوا کردم و  یهو اومدم استارت بزنم و برم که ماشین دیگه روشن نشد!!

حقت بود که این همه راه رو پیاده اومدی و ماشین منو با هنرنمایی روشن کردی و گفتی" خدا منو خیلی دوست داره" و منو بردی خونه!!

اگه اون ماشین اون جوری قاطی نمی کرد و اگه تو اون موقع پشت خط نبودی، عمرن هیچ کدوم الان شادو و سر حال نبودیم و از همه مهم تر، فیلم به اون قشنگی رو نمی تونستیم با هم ببینیم!!

ماشین خوشگلم، دوستت دارم!

من دلم مسافرت می خوااااااااااااااااد...با جوجوووووووووووووووووو

به کی بگم آخه؟!

خیلی بد جنسی جوجو...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo