X
تبلیغات
رایتل

تقدیر...

شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:23 ق.ظ

اسمشو تقدیر نذار

جدایی تقصیرِ تو بود

همیشه یکی کم میاد

این دفعه نوبتِ تو بود....

"شاهین ن.ج.ف.ی"

 

بهت زده م! متعجبم! پریشونم! دپرسم! از پشت خنجر خوردم! کلِ امروز از دماغم در اومد....باورم نمی شه!!!هیشکی باورش نمی شه...


فقط 1 هفته! فقط 1 هفته گذاشتمت به حال خودت! بعد از اون دعوا که هردومون قسم خوردیم کاری به هم نداشته باشیم، تو خوب روی قَسَمت موندی! الان جات تو بهشته حتمن نه؟!! متاسفم...از خودم حالم به هم می خوره که به خاطر یه برنامه ی از پیش تعیین شده مجبور شدم غرورم رو زیر پا بذارم و یه برنامه ی اجباری رو باهات هماهنگ کنم...کاش بی خیال شده بودم و بینِ جواب پس دادن به صاحب مهمونی و تحمل نگاه سنگین همکارام و منتِ تورو کشیدن، اولیشو انتخاب می کردم...

باورم نمی شه!!چه قدر همه چیز برات سریع و ساده و بدون درد و خون ریزی تموم شد!! اما اون قدرا هم که فکر می کنی ساده نبود برام...تا حالا قلبت زخمی شده؟ آها چرا، یادم اومد که شده! چند سال پیش با همون عشق قدیمی....و زخمشم هنوز مونده...نگو که نمونده! توی این 4 سال و اندی، جاشو به وضوح دیدم! ...

چه قدر جالب بود که تو دنبالِ بهانه می گشتی و من این بهانه رو دادم دستت! می بینی؟! مثِ همیشه نا خواسته طبقِ میلت رفتار کردم...

چه قدر خوبه پسرم! خوبه  که بزرگ شدی! خوبه که دیگه به مامان آفتابت احتیاجی نداری...خوبه که تونستی توی این یه هفته" راحت زندگیتو بکنی و آرامش داشته باشی و به زندگیت برسی و قدم اول رو برایِ پیدا کرنِ خودت برداری!!" اونم تنهایی! آفرین! می بینین؟!پسرم دیگه بزرگ شده! می بینین؟ می تونه راه بره، قدم برداره ، حرف بزنه،لباساشو خودش اتو کنه، حقشو از بقیه بگیره، واسه حقش بجنگه...کتاب بخره، شعر بخونه، حتا شعر بگه، داستان بنویسه، حتا فیلم بسازه، تدوین کنه...می بینین؟!.دیگه به مامان آفتابش نیازی نداره...آخه توی این یک هفته، یه مامان جدید پیدا کرده که هم مامانشه ، هم دوستش، هم معلمش، هم همراهش، هم همدمش...همه ی چیزایی که می خواست من با هم داشته باشمُ و نداشتم!حالا انگار توی یکی دیگه همه رو با هم پیدا کرده! من چه خام بودم که فکر می کردم آدمی نیست که پرفکت باشه! مثلِ این که بود و تو پیداش کردی...

نگو که نه! چون باور نمی کنم...چون تو دوروز هم نمی تونستی دوریموتحمل کنی...اما رکورد زدی با این یک هفته...امشبم که باهات خداحافظی کردم و گفتم "امروز برای این با هم بودیم که خداحافظی کنیم و خاطره ی خوبی از دوستیمون بمونه"، تایید کردی و گفتی:" این جوری واسه هردومون بهتره!!"و اون حرفای بالا در مورد آرامش و زندگی رو تحویلم دادی! گفتی" آفتاب مگه تو این یک هفته راحت نبودی، آرامش نداشتی، زندگی نکردی؟!!!"

چه جالب!! درد هم می کنه؟!!

گفتم" نه که تو نبودی؟!!!"

گفتی...

آخ...حتا نمی تونم بگم که چی گفتی...نمی تونم...

این خودت بودی؟ تویی که دوری منو واسه یه روز هم نمی تونستی تحمل کنی؟! توئی که همش ازم می خواستی واست شیرین کاری کنم و بگم "اِاِاِاِاِاِ مستشار،...تویی؟!!!"و ادای امریکایی ها رو در بیارم واست و بخندم و برقصم و بخونم و....

واقعن خودتی؟!

هرچی فکر می کنم،می بینم هفته وقت کمی بود واسه پیدا کردنِ یه نفر دیگه و جایگزین کردنش...ولی بیشتر که فکر می کنم، یادم میاد که 4 سال وقت داشتی! تو همیشه یه چندتا تهِ تهِ ذهنت داشتی که یه همچین روزایی به دردت بخورن...حتمن یکی از همکاراته، یکی از همونایی که همیشه زنگ می زد و تو می گفتی کاریه! هر وقت می رم تو فیس بوک یکیشونو پیدا می کنم، می گم خودشه!! همینه! یا یکی از همونایی که بعد از 10 سال، روز تولدت رو با اس ام اس و هزارتا تکنولوژیِ کوفتیِ دیگه تبریک می گفتن! یا شایدم یه آدم جدید، از همونایی که همیشه می گفتی خوشگلن و من بهت زده می شدم از این همه کج سلیقگی!!نمی دونم چرا این همه دوست دارم بدونم که کیه! اما هرکی هست،  باید قدش بلند باشه! امروز که نشستم توی ماشینت بعد از 1 هفته، صندلیِ ماشین خیلی عقب بود!

باشه عزیزم، امتحان خوبی بود این یک هفته دوری...و توبردی...مثلِ همیشه...اما یادت باشه که اصولِ بازی جوانمردانه رو رعایت نکردی...اما بی خیال! مهم برد و باختشه، مگه نه؟! مهم اینه که بازنده نباشی، حالا به هر قیمتی....این تئوریِ تو بود همیشه نه؟!! "هدف، وسیله را توجیه می کند!"

آره عزیزم! "این جوری واسه هردومون بهتره!!"

همیشه شاکی بودی که من مثلِ مامانا می مونم!!آره اعتراف می کنم که بیش از اون چیزی که لازم بود روت حساس بودم و می خواستم هیچ کس اذیتت کنه و نگاهِ چپ بهت نکنه و نخواد حقتو بگیره، می دونم مثلِ مامانا نگران بودم وقتی بارون میاد خیس نشی و سرما نخوری، پنجره ی اتاقت باز نمونده باشه، از خوردنِ گوجه سبز و چاقاله ی زیاد دل درد نگیری، جورابات رو به موقع عوض کنی، حوله ت رو آویزون کنی، اتاقت رو تمیز می کردم حتا...گردگیری می کردم..برات غذا درست می کردم....آره حق داری.هیچ دوست دختری این کارارو نمی کنه! این نقشِ ماماناس فقط....حتا الان از تصور این که در نبودِ من یکی از این بلاها سرت بیاد، قلبمو چنگ می زنه....

دوست دختر و شریک زندگی،باید خانم باشه و سرسنگین بشینه سر جاش و دست به سیاه و سفید نزنه و استه بره و آسته بیاد و بلند حرف نزنه و فحش نده و عفت کلام داشته باشه و سیاسی نباشه و از همه مهم تر،شاهین ن ج ف ی هم گوش نده!!...اما من نبودم...همیشه به من می گفتی تو مثلِ فروغ سبکسری!! و من لذت می بردم از اینم که یه چیزیم شبیهِ فروغه!

اما کاش حداقل منو یک هزارم اون قدری که مامانت رو دوست داری، دوست می داشتی...


آره بابایی...بچه ها همیشه وقتی که بزرگ می شن، می رن دنبالِ زندگیشون...

تو هم رفتی...

فقط یه چیزو یاد نگرفتی هیچ وقت...یاد نگرفتی از طرفِ خودت به جای یکی دیگه تصمیم نگیری و نسخه نپیچی:

این جوری واسه هردومون بهتره!

همیشه شاکی بودی که من ازت توقع زیاد و بی جا دارم! توقعِ قدر دونستن و مهربونی و در کنارم بودن موقع سختی و در به دری، اگه بی جا بود، شما ببخشید...

ببخش اگه بیش از حقت و بیش از ظرفیتت بهت توجه کردم، ببخش اگه مامان خوبی نبودم و دوست دخترِ خوبی نبودم و رفیقِ خوبی نبودم و هیچ چیزِ خوبی نبودم اصلن...ببخش اگه موزیکی که گوش می دادم رو دوست نداشتی، وزنم رو دوست نداشتی، قدم رو دوست نداشتی، سایزم رو دوست نداشتی، حرف زدن و لباس پوشیدن و ارتباط بر قرار کردنم رو هم دوست نداشتی...

بدرود

مامان آفتاب
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo