X
تبلیغات
رایتل

ساحل

یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:30 ب.ظ

دستم را به تو دادم

با هم شنا کردیم

درآب‌هایی که در اعماق‌شان زمان نبود

بی‌وزنی بود و بیست‌سالگی

چشم‌هایم را بستم...


چشم‌هایم را بازکردم

صبح شده بود

تو

با موج ها رفته بودی

تنها

نعشی مانده بود روی دست آب...


جوجه نگاه کن! داره پاییز میشه!

 صدای پاشو می شنوی؟ خش خش برگاش...بوی بارونش...زردی هواش...

جوجو! بعد از پاییز زمستونه! سفیدی برفش، سردی هواش، پالتوهای رنگ و وارنگ مردم ، بوتهای ساق بلند که ازشون بدت میاد...

آخ جوجه طلایی من....سرم درد می کنه....تو مگه قرار نبود منو ببری طب سوزنی؟ پس کجایی الان...که سرم داره می ترکه از درد؟ کجایی که اشکامو پاک کنی ومن با چشمایی که مثل آهوی بدبختی شده که افتاده توی دام، بهت نگاه کنم؟

حتا نمی تونم اشکامو متوقف کنم و هق هقمو بند بیارم واسه یه ثانیه، که قرص بخورم و یه ذره آب...

می بینی؟ الان می فهمم این که می گن " آب هم از گلوی ادم پایین نمی ره"، یعنی چه...

جوجه سردمه...نمیای بغلم کنی؟

می گن "جوجه رو آخر پاییز می شمارن"...

جوجه طلایی! من جوجه هامو شمردم...اولِ پاییز...

با انگشتام شمردمش...

اما مشتم بسته س...

این یعنی هیچی؟ یعنی صِفر؟

جوجه طلاییِ هر کی که شدی، جون این آفتابِ بی رمق پاییزی، دیگه باهاش شوخی نکن...از اون حرفا که به من زدی و بعدن گفتی که شوخی بود...دیگه بهش نزن...آخه تو این قدر خواستنی هستی که وقتی از این شوخی ها با آدم می کنی، آدم جدی می گیره! اونم یه دختر احساساتی مثل من...مگه همیشه نمی گفتی من احساساتیم؟ چرا؟ چرا با احساسم شوخی کردی؟

باورم نمی شه که دیگه جوجه طلایی ندارم...

دیگه جوجه طلایی ندارم....

سردمه و این اولین باره که از اومدن پاییز خوشحال نیستم...

سردمه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo