X
تبلیغات
زولا

و اینک پاییز...

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:55 ق.ظ

در کمد رو که باز می کنم تا انبوه لباس های تابستونی رو بفرستم اون ته تها که دستم سخت بهش می رسه، بوی اومدنشو حس می کنم...وقتی سویشرت ها و مانتو های کلفت تر( به قول جوجوکلفت نه ، ضخیم!!این بچه به کل منحرفه!) و در آخر پالتو ها رو می کشم جلو هر کدومشونو نیم دقیقه ای بغل می کنم و بعضی هاشون رو جلوی آیینه می گیرم جلوم و بعضی دیگه رو که خیلی عزیزن یا برعکس تو پوشیدن یا نپوشیدنشون شک دارم از نو پرو می کنم! وای چه قدر خوشحالم که پاییز داره از راه می رسه...چه قدر این بارون و صدای این رعد و برق رو دوست دارم...چه قدر از این که بارون و بعدشم برف توی راهه خوشحالم! چه خوبه که دیگه تو هوای گرم تابستون له له زنون نمی رسم خونه و بطری آب یخچال رو تا ته و بدون نفس سر نمی کشم که بعدش از سر درد بیفتم تو رختخواب و در نتیجه پاچه ی تورو بگیرم جوجوی قشنگم!

پاییز که از راه می رسه خیل خاطرات قشنگ من و تو هم باهاش می رسه...خاطرات 3 سال تولد من وتولد تو و شب نخوابیدنای من برای این که فکر کنم برای تولدت چی بخرم!!خاطرات راه رفتنمون زیر بارون و قدم زدن توی برف و البته گفتگوهای( شما بخونین جنگ!!) بی پایانمون در مورد این که پوشیدن بوت خوب است یا بد است آیا؟!!

من و تو فرزند پاییزیم هر دو!! حالا که مامان پاییز دوباره برگشته پیشمون بیا قدرشو بدونیم و کمتر همو ناراحت کنیم ( اینو به در گفتم که دیوار- که خودم باشم -بشنوه!!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo