X
تبلیغات
رایتل

چشم ِ تو آخرِ ِدنیاست...

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:48 ق.ظ

بهار...

درکه...

نون و کباب داغ...

چندتا جمله ی عاشقانه...

چندتا لبخند...

گاهی قهقهه...

گاهی اخم و پشتِ چشم نازک کردنِ من!

سلام کردن و سر خم کردن شیطنت آمیزِ تو به همه ی آدمایی که از سر میزِ ما رد می شن ( چه زن و چه مرد!) و در عین ناباوری ِمن همشون هم بی اراده جواب می دن!

سر این که کی پول رو حساب کنه چونه زدن...

دم گاری دستی های دست فروشا دو دل موندن در این  که به جز گوجه سبز -که همیشه باید باشه- چه آپشن دیگه ای رو از بین اون همه هله هوله ی دوست داشتنی می شه انتخاب کرد و پیروزی چاقاله و باقالی با پوست داغ بر آپشن های دیگه...

شونه به شونه ی هم توی اون هوایِ دبش قدم زدن و با لذت گوجه سبز و نمک خوردن...

توی راهِ برگشت گوش کردن به موزیک های مورد علاقه ی هردومون در سکوتی که گه گاهی صدای خنده مون اونو می شکنه...

نگاهِ دزدکی من به چشمات اونجایی که احسان می خونه:" چشم تو آخرِ دنیاست...خودت اینو نمی دونی..."

نگاهِ مطمئنِ تو به من اونجایی که چاووشی می خونه" رفیقِ روزهایِ خوب، رفیق خوبِ روزها"...و تکرارش با صدای آسمونیت...

بوسه آرومِ خداحافظی تو بر روی گونه های من و گفتن این که خوب بخوابی...

دل درد گرفتن هردومون از هله هوله خوردنِ زیادی و عرق نعنا با نبات خوردن  به غلط کردن افتادن!

دراز کشیدن توی رختخوابی که بوی تن تورو می ده و فکر کردن به این که کاش همیشه پیشم بودی...

اس ام اس عاشقانه ای که برات می فرستم به این مضمون که "جات چه قدر پیشم خالیه ولی هرجا که باشی توی قلبمی..."

صدای زنگ تلفن و صدای رویاییت که از پشت خط بهم می گه" می خواستم برات بنویسم که دوستت دارم ولی دیدم خیلی چیزارو نمی شه نوشت و بهتره بیانشون کرد تا لحن ِصدا همه چیزو بازگو کنه"...

بوسه ی آروم شب به خیر همیشگی ،پشت اختراع دوست داشتنی گراهام بل عزیز...

و 5 دقیقه ی بعد به خواب رفتن و باز هم رویای شیرین داشتن ِ تو حتا توی ِ خواب...

.

.

.

گای فکر می کنم زندگی همش همینه! به همین سادگی و به همین آرومی...یه همچین روزِ آرومی می تونه برای من همه ی معنای خوشبختی باشه..آخر خوشبختی...خوشبختی ای که چیز سخت و دست نیافتنی دور از دسترسی نیست...

پس چرا این قدر دیر به دیر اتفاق میفته؟ چرا این قدر سخت؟ من که با چیزایی که ممکنه برای بقیه خیلی پیش پا افتاده و معمولی باشن خوشحال می شم...چرا گاهی این خوشبختی رو از من دریغ می کنی مهربون ِ بخشنده ی من؟!

تنها چیزی که حسِ این خوشبختی رو ازم می گیره اینه که می خوام همیشه داشته باشمش!! اینه که می دونم تو یه روزی بالاخره مجبوری بری دنبال یه زندگی دیگه...

دوستت دارم...اون قدر که اگه تا آخر عمرم هم این جمله رو هر ثانیه تکرار کنم بازم دلم راضی نمی شه...

دوستت دارم رفیق ِروزهایِ خوب...رفیقِ خوب ِروزها...

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط آفتاب | 114 پرتو

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo