X
تبلیغات
رایتل

دریغ از عشق...

شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:48 ق.ظ

پس تو این جارو می خونی؟!!!!!

پس همیشه می خوندی؟!!!

پس تمام درد و دل ها و غرها و دوستت دارم ها و دلتنگی ها و عاشقونه های منو خوندی!!!

و میونِ همه ی اون عاشقونه ها، اون راز و نیازها  ،اون دوستت دارم ها و اون دلتنگی هایی که همه رو به گریه انداخت ،فقط "عقده ی اودیپ" و "طرز نگهداری یخچال با ذغال" رو ازش فهمیدی؟!!!

 پُست می ذاری و به این نوشته م اعتراض می کنی!!

بازهم چیزی که تو رو وادار کرده پستی بذاری در مورد من،خودِ من و عشقِ تو به من و دوری من از تو نبود!!!

( همیشه منتظر بودم قبل ها که دوستم داشتی مثلن، یک بار هم که شده به جای اسم دوستات،اسم خودم رو هم حتا با اشاره ای کوتاه، در وبلاگت بخونم،که هرگز این طور نشد...من هیچ وقت برای تو دغدغه ای نبودم و نیستم...)

پس احساس خطر کردی از توهینی که فکر کردی من به تو، یخچال، مادرت یا شاید هم ذغال کردم!

اشکالی نداره...دیگه یاد گرفتم که اگه کسی توی خیابون یا هرجای دیگه دهنش رو باز کرد و به من گفت ج...یا هر چیز دیگه، خفه بشم و سرمو به نشونه ی تایید بندازم پایین...تو خارهای ِیه گیاه به درد نخور که تنها وسیله ی دفاعیشه رو هم ازش گرفتی! آخه می دونی، من که برادرم این جا نیست و پدرم هم!! که بخوان وقتی کسی بهم همچین حرفی می زنه حقشو بذارن کف دستش!! من کسی رو نداشتم ازم دفاع کنه، به جز خودم و به قول تو و لطفِ تو، زبونِ تلخم...

به جز تو...

وقتی دیدم تو هم منو بی پناه و بی دفاع گذاشتی و خودت این بار بهم توهین کردی،دیگه نیازی به خارهایِ دفاعی و زبون تلخ هم ندارم...از این به بعد، فقط تایید می کنم...هر توهینی رو...

این جا خونه ای بود برای نوشتن درد ودلهایی که در طول این 4 سال هیچ وقت اجازه ندادی و نخواستی که بشنوی...قرار نبود تو این جا رو بخونی،ولی الان خوشحالم که خوندی...من چیزی برای پنهان کردن ندارم...اما نازنینم...

انتظار نداشتم از بین حدود 100 پست عاشقانه،به 4 کلمه ای که به مذاقت خوش نیومده اکتفا کنی!

فکر می کردم بعد از سالها که در کنار هم می مونیم، یه روز میام و آدرس این جارو بهت می دم و می گم" جوجو، حالا که مال منی، این جارو که واسه تو ساختم ببین!!"

وتو می خونی و میای بهم می گی "منو ببخش که هیچ وقت نفهمیدم چه قدر عاشقمی!!"

تصور هم نمی کردم که بعد از خوندنِ این جا، شمشیر رو از رو ببندی!!

پس اون همه عشق، اون همه اظهار دلتنگی، اون همه حس پرستشِ تو واون همه اشکی رو که موقع نوشتن اون پستها از لا به لای سطر سطرِ نوشته هام می شه فهمید و حس کرد، چی؟!

تو حسشون نکردی؟

خوب حق داری...

وقتی اون قدر مادر و خواهرت رو دوست داری که هیچی تورو وادار نکرد از من بنویسی جز حمایت و طرفداری از اونا، نباید هم عشقی که داره خودشو از توی این جمله ها پرت می کنه بیرون رو حس کنی!

نمی خواستم تو این جا رو بخونی، چون نمی خواستم بدونی که چه قدر دوستت دارم...

چون تو از همون روزی که فهمیدی چه قدر دوستت دارم،بنای ناسازگاری گذاشتی...

مگه نه؟

نمی خواستم بفهمی که هنوز چه قدر دوستت دارم...که خیالت راحت بشه که هستم..که می مونم...

می خواستم نازمو بکشی...که بازم به هم نزدیک تر بشیم و بعدش من سرمو بذارم روی شونه هات و زار زار گریه کنم و تو قلقلکم بدی و من التماس کنم که نه!!!

می خواستم دلت بلرزه از نبودنم، از قهر کردنم، از بی خبری از من..

اما نلرزید...

دلِ تو، دلِ مهربونِ تو، فقط از یه چیز لرزید توی تمام این مدت...

واون توهین ناکرده ی من به مادر و خواهرت بود!

نه نازنینم...

غیرت هیچ وقت فروختنی و خریدنی نبود که حالا باشد!!!

البته اگر غیرت همون چیزی باشه که من فکر می کنم!

اون چیزی که باعث می شه تو به خاطر لمس پوست دست ِدوست دخترت توسط یه فروشنده، بهش فحش ناموسی بدی و تمام پاکی و عشق اونو ببری زیر سوال و بعد هم که طرف در صدد مقابله به مثل و دفاع از خودش ، همون صفت رو به خانوداه ی خودت نسبت بده،و تو شاکی بشی و 1 هفته نه ازش خبر بگیری و نه حتا وجدانت درد بگیره که" من بهش توهین کردم و اون از خودش دفاع کرد"، غیرت نیست!! و به همان" 5 عباسی سر گذر سید اسماعیل "هم نمی خرندش!!

نه من، نه هیچ کس دیگر!

خوشحالم که حالت خوبه..خوشحالم که به جز همون سرماخوردگی لعنتی که همیشه همراهته، دیگه هیچ غمی نداری!

خوشحالم که دوریِ من حتا اون قدر ارزشش رو نداشت که بنویسی "حالم خوب نیست چون تو نیستی"!!!!

خوشحالم که مثل من از پا نیفتادی به خاطر از دست دادن عشق،نه کار و نه زندگی و نه هیچ چیز دیگه ی زندگیت، تحت شعاع این دوری قرار نگرفته و هم چنان مثل همیشه، سر حال و شادی...

خوشحالم که تو مثل من نیستی  که امروزِ لعنتی جمعه تا الان،ازصبح حتا نتونستم از رختخواب بیام بیرون، به خاطر قرصهای آرام بخشی که خورده بودم...

خوشحالم تو مثل من نبودی که  وقتی اومدم مثل همیشه و مثل هر روز که 1000 بار به وبلاگت سر می زنم،شوکه شدم از خوندن نوشته هایی که اون قدر بوی تنفر از من می داد ...

خوشحالم که من باعث شدم یادت بیاد که مادر و خواهری هم داری که "موظفی" به خاطر اونها به هر کس دیگه ای توهین کنی ...حتا اگه اون کس، همراه و رفیق همیشگی ِ روزای دلتنگی و شادیت باشه! آفتابِ کوچولویِ تو باشه که همیشه هرچیزی-مطلقن هر چیزی- رو عاشقونه فدایِ با تو بودن کرده...

خوشحالم که معنی خیلی چیزا رو فهمیدی...

اما معنای عشق را هرگز!

خوشحالم شازده کوچولوی موطلایی با غیرت...

خوشحالم که خوبی....

اما....من ...نیستم....

نبودنت منو از پا در آورده...آفتاب کوچولوتو که یادته؟ زیاد قوی نبود که بتونه چنین دردی رو تحمل کنه...

اما مهم نیست....

خوشحالم...


ازمن تنها حلقه ای طلایی و

از تو

نانی که به خانه آورده ای پیداست

مه در اتاقمان بیشتر شده

بار ها به اشتباه

لب هایم را بر دیوار گذاشته ام

بوسه های هدر رفته

آواز آن قناری غمگین است

که در بزرگراه می خواند

یا عطر موهای توست

در شب های سرماخوردگی!

مه در اتاقمان

بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی

انگشت های من است

و از آبی که می خورم

صدای گریه می آید

مه بیشتر شده

و روزهایمان قایم باشکی است در تاریکی

من در اتاق پنهان می شوم

تو چشم میگذاری و

به خواب می روی


"گروس عبدالملکیان"


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo