X
تبلیغات
رایتل

دهانت را می بویند...

شنبه 12 دی‌ماه سال 1388 ساعت 03:50 ب.ظ

پس ازگذشت  یک هفته ی جهنمی، بالاخره پیکر پاک  تورا تحویل دادند..چه بی سر و صدا و چه غریبانه به خاک سپرده شدی...چه وحشیانه این سلاخان به خاک و خون کشیدندت و چه غریبانه به خاک سپردندت...حتا بی حضور بهترین دوستانت!

روزگار غریبی ست نازنین...

ما را بر حذر می دارند از حضور در خاکسپاری دوست دیرین مان...دوست زمان نو جوانی و جوانی...دوستی که با هم بزرگ شدیم، با هم عاشق شدیم، با هم عصیان کردیم در برابر بندهایی که سر راهمان قرار داشت و سنگ هایی که سر راهمان می انداختند، با هم کنکور دادیم و با هم اضطراب شب های امتحان را تجربه کردیم، با هم کار پیدا کردیم ، با هم خیابان های این شهر را زیر پا گذاشتیم،با هم خندیدیم و با هم گریستیم...

اکنون تو کجایی؟اکنون که بر فقدانت می گرییم تو کجایی؟آیا مارا می بینی؟!! دوست سبز من که خون سرخت سرخ تر از همه ی لاله های این دیار است، دوست مهربانی که قلبت سرشار از عشق بود و شادی و سرزندگی در چشمان معصومت برق می زد..دوستی که همه ی دلبستگی های این دنیا را به سخره می گرفتی و لبخند را بر روی لبانمان می نشاندی...

اکنون که دوستانت در خانه های خویش داغدار تو اند و حتا اجازه ی حضور در مراسم خاک سپاریت را هم ندارند، تو کجایی؟...می دانم ..می دانم که چشم به راهی...

اما مارا ببخش...با همان قلب پاک و مهربان و عاشقت...

زیرا همان جلادانی که"خنجر بر گلوگاهت نهادند"، ما را تهدید به مرگ می کنند و بر حذرمان می دارند از واپسین وداعمان با تو...

ما را از مرگ هراسی نیست، نه از تهدیدهایشان می ترسیم و نه از گلوله و باتوم وبه زیرماشین ِخود گرفتنهاشان...همچنان که با تو این چنین کردند...و تو نترسیدی...

تنها به حرمت تو، وخانواده ی داغدارت و از بیم این که واپسین وداعمان با تو نیز به جنگی خونین و نا برابر با سلاخان بدل شود، از همین جا برای همیشه با تو وداع می کنیم...

آرام بخواب هم سنگرم...آرام بخواب رفیقِ روزهای خوب...رفیق روزهای تنهایی و شب هایِ سالِ نو...رفیق شب های پارتی های ِممنوع...نوشیدنی های ممنوع...آهنگ های ممنوع...نفس کشیدن های ممنوع...

تو تنها نیستی ...

روح سبزت تا همیشه بر جهان و بر روح و جسممان حکم فرماست...

فراموشت نمی کنیم و در بهار پیروزی، تو و یاد تو همراهمان خواهید بود...

آخرین درود ،و واپسین بدرودمان را پذیرا باش...

بدرود...


هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من ، باری

همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن از آزادیِ آدمی افزون باشد...


نسیم عزیز و مهربان و دوست داشتنی و همه ی دوستان عزیزی که همراهم بودین، ازهمه تون ممنونم ...

متاسفانه همچنان شرایط سر زدن به شما و تشکر از تک تک شما رو ندارم...دوستانی که شاید بعد از مدت ها به این وبلاگ سر می زنن، پست زیر رو که نسیم عزیزم زحمتش رو کشیده بخونن.متاسفانه طبق همون پست، همچنان حالت روحی و شرایطم برای سر زدن بهشون مساعد نیست.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo