X
تبلیغات
رایتل

واپسین سرود چکاوک

چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:07 ق.ظ

چکاوک رفت تا شاید راهی برای پرواز بیابد...چکاوک رفت و  نگاه مادر ش هنوز بدرقه ی را ه رفته ی اوست...چکاوک پیش از این نه گفته بود و نه  کسی می دانست که در  دل کوچک او عشق جنگل ِبزرگ نهفته است ...اینبار چکاوک می رفت تا این عشق را با مهر جنگل در هم آمیزد...بامدادی که چکاوک رفت در حالیکه زمزمه می کرد من همه ی شما را از قفس خواهم رهانید....بامداد روزی که شبنم سپید بر سوخته ی مترسکان کفن کشید ...صیادی سنگدل   پیمان شور انگیز جنگل و چکاوک را از هم گسست و ....واینک مادر  باید مرثیه ای در رثای او بخواند ...آوازی که در همه ی جنگل طنین انداز شد ...بلندتر از همیشه ...اینک مرگت را می نگرم چکاوکم و تولد چکاوکانی را که از خونت زاده شده اند ...می شنوی آواز جنگل را ... ؟

 

پ.ن  

 

مرا که بکشید با گلی که می روید بر مزارم چه می کنید که عطرش مست می کند همگان را؟


دوستان ِ خوب ِ آفتاب  سلام : 

 

اینروزها آفتاب داغدار جوان ۲۵ ساله ای است که واپسین آوازش را سر داد تا به گوش ما برسد و خوش آوازی که رسیده است ... 

 

این دوست و چکاوک جوان ما در درگیری ها کشته شد و آفتاب عزیز چون می شناختش سخت متاثر است بنابراین از من خواست تا به شما سلام برسانم و بگویم نمی تواند جوابگوی محبت  های شما باشد و شاید روزی دیگر فرصتی دست دهد و یک دل سیر با همه ی ما گفتگو کند از همان گفتگو هایی که دل همه ی ما برایش غنج می رود ... 

من به نوبه ی خود از آفتاب می خواهم که صبور باشد ودرد را تحمل کند و زود برگردد آفتاب جان همه منتظرت هستیم زود بیا . 

 

 

                                                      با تشکر از همه ی شما نسیم  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo