X
تبلیغات
رایتل

پایان.

پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:17 ق.ظ

یه نفرو می شناختم...

که عاشق گریه های من بود...

یه نفرو می شناختم...

که وقتی ریملام می ریخت روی گونه هام و سیاهشون می کرد، میومد و بغلم می کرد و اشکام و گونه هامو با هم می بوسید...

یه نفرو می شناختم که وقتی اشک می ریختم دلش می خواست تماشام کنه...

یه نفرو می شناختم که بهم می گفت " تو خیلی خری که آرایش می کنی...تو بدون آرایش فوق العاده ای"!

یه نفرو  می شناختم که می گفت" وقتی گریه می کنی و آرایش نداری، لبات سرخ سرخه!"

اون شبی که من حقیقتی رو که باید 3 سال پیش بهت می گفتم ، بالاخره گفتم و تو اومدی دنبالم و با هم رفتیم بیرون و تو شام خوردی و من اشک ریختم و تو سوال پرسیدی و من جواب دادم...اون شبی که منو که از زرو گریه فشارم افتاده بود پایین و پاهام می لرزید بردی بیمارستان و تا آخرین قطره ی سرمم نشستی پیشم، یادته؟

 یادته همیشه می گفتی  " اون شب از همیشه خوشگل تر شده بودی و تمام آرایشت پاک شده بود و عین آهو بودی رو تخت بیمارستان"!!

یادته؟

جوجو...آهاااااااااای...

الانم مثل همون شب شدم...

پس کجایی؟

الانم صورتم خیسه از اشک و قاطی شده با ریملام و همش ریخته رو صورتمو گوشه لبام و حتا روی گوشام!

الانم چشمام سرخه سرخه...مثل لب هام ...

 کجایی که بهم بگی" چه قدر بدون آرایش خوشگلی!!"؟

کجایی که بهم بگی" مثل آهو شدی!! "؟

من می دونستم پرونده ی عشق من و تو دیر یا زود بسته می شه.ما مال هم نبودیم و نیستیم...ما برای هم ساخته نشده بودیم.اگه فقط یه دوستی ساده بود شاید می تونستیم حالا حالاها با هم باشیم، ولی از همون روزی که من عاشقت شدم و به هم نزدیک شدیم، همون روزی که توی رستوران خیلی جدی بهم پیشنهاد ازدواج دادی، فهمیدم که ما مال هم نیستیم...

من منتظر این روز بودم، اما نه این قدر زود...

نه سر این موضوع!

من فکر می کردم یه روزی ، یه جایی ، بالاخره تو بر می گردی به من می گی که داری ازدواج می کنی و از دوستی با من لذت بردی و خداحافظ!

ولی فکر نمی کردم پرونده ی این عشق و دوستی سر ازدواج ِعشق اولت تموم بشه!

جوجو من خر بودم! من می دونستم تو همیشه دوسش داری ولی فکر می کردم بالاخره یه روز باهاش ازدواج می کنی! نمی دونستم که اون با خبر ازدواجش تورو این جوری می ریزه به هم و تو اون قدر از ساده ترین حرفای من –که همیشه می زدم و تازگی هم نداشت-از کوره در می ری و داد می زنی!! من توی این 4 سال خیلی درباره ی اون دختر باهات حرف زده بودم و بد و بیراه گفته بودم! ولی تو هیچ وقت-هیچ وقت- همچین واکنشی نشون نمی دادی...باورم نمی شه...هنوزم باورم نمی شه که اون جوری کوبیدی رو فرون و سرِ من داد زدی که" داد نزن تو ماشین!!"

هنوزم باورم نمی شه که "محاکمه در خیابان" توی سینما آزادی و یه شبی که اون قدر آروم شروع شده بود، تبدیل بشه به شب خداحافظی من و تو...اونم بدون حتا یه شام عاشقانه که این جور مواقع همیشه تو فیلما یه سکانس خیلی مهمه...

هنوزم باورم نمی شه تو از شنیدن خبر ازدواج اون، این قدر به هم بریزی که به زمین و زمان و ترافیک و بارون و مادرت که مجبورت کرده بود براش از سوپر مارکت چیزی بخری و موبایلت که افتاده بود تو آب فحش و فضاحت بدی و هی غر بزنی! هر چند که از قبل همه چیز ردیف شده بود که من باورم بشه!! هر چند که توی سناریویی که تو نوشته بودی این غرها نتیجه ی کار سنگین و پر استرس و برنامه های زنده ت بوده و این که توی این هفته خیلی بهت فشار اومده و با پدرت هم دعوا کردی! نمی دونستی که من این سناریو رو جور دیگه ای هم بلدم بخونم! پس به خاطرِ شنیدن خبر ازدواج اون بود که با پدرت که  این قدر برات عزیزه دعوا کردی؟! به خاطر اون بود که امشب برای اولین بار ناز منو نخریدی و منو رسوندی دم در و پاتو گذاشتی رو گاز و رفتی؟!به خاطر اون بود که امشب نه تو شام خوردی و نه من؟!! اعتصاب غذا؟ مثل همون دو ماهی که تازه از رفتنش می گذشت و تو افتاده بودی تو رختخواب از غم نداشتنش و خیانتش ؟! یادته که؟! تورو ول کرد و رفت با یکی دیگه!

یادته؟!!

 پس به خاطر اون بود که امشب برای اولین بار که من بهت زنگ زدم بعد از اون رفتار زشتت( یادته که...همیشه خودت زنگ می زدی) در جواب الو...الوی من فقط گفتی" می شنوم"!!

منم زنگ نزده بودم منت کشی...زنگ زده بودم بهت بگم که خیلی پستی که منو به خاطر اون توی این 4 سال بازی دادی...باورم نمی شه که توی این 4 سال برات نقش یه عروسک رو داشتم که می خواستی نقش اونو برات بازی کنم...من از همون اولش هم بهت گفته بودم که عروسک خوبی نیستم! از همون اولش هم گفته بودم که من شبیه اون نیستم! یادته؟!

 

متاسفم که امشب این همه حرفای نامربوط به عروس خانم قصه ت زدم...همون طور که پشت تلفن هم بهت گفتم، امیدوارم قصه ی ازدواجش مثل همون 6 بار قبل دروغ باشه! یا اگرهم راسته و جوری که خودش گفته برای این که تو باور کنی ،حاضره عکسای نامزدیشو برات بفرسته، امیدوارم با آقای داماد به توافق نرسه و باز برگرده پیشت...

من می دونم که از دست دادن عشق چه دردیه...من درکت می کنم جوجو...

امیدوارم برگرده....

توی تمام این سال ها خودت شاهد بودی که می خواستم خوشبخت و شاد باشی...برای این شادی هر کاری کردم...هر کاری که تو خواستی....

اسفند ماه پارسال یادته؟ که بزرگ ترین تصمیم زندگیمو گرفتم و تنها چیزی که بینمون فاصله می نداخت رو برای همیشه از بین بردم ؟!!

یادته جوجو؟

کاش همون شبی که من همه چیزو بهت گفتم، تو هم همه چیزو می گفتی...

کاش می گفتی که تو منو می خوای که نقش اونو برات بازی کنم...کاش روزایی که قَسَمت می دادم بهم بگی چه قدر دوسش داری، راستشو می گفتی تو هم!!

جوجو یادت باشه...تو باختی!

چون من باهات صادق بودم و تو نبودی...

چون من حقیقت زندگیمو بهت گفتم و تو نگفتی...

جوجو کاش می گفتی...

اگه می گفتی که این قدر هنوز دوسش داری و هنوز منتظری که برگرده،الان این قدر دل شکسته نمی شدم....

شاید اون موقع دلم می شکست، ولی شاید هنوز می شد بندش زد...

ولی الان...

اصلن بی خیالِ من...!

جوجوی نازنینم، ترو خدا ناراحت نباش...اون بر می گرده...

اونم بدون تو نمی تونه... اگه می تونست، بهت زنگ نمی زد که خبر عروسیش رو بهت بده!

اون منتظر واکنش تو بوده...منتظر بوده تو بهش بگی برگرده...

بهت دورغ گفته جوجه ی خنگم...این یه کلک قدیمیه بین دخترا...همه دیگه اینو بلدن...تو چه طور نمی دونی؟!!

این خطوط رو واسه تو می نویسم عروس خانم!:

چرا؟!!!!!

اگه جوجو رو این قدر دوست داری باشه، اون مال تو...

ولی چرا توی این 4 سال هی با دست پسش زدی و با پا پیش کشیدی؟!

فکر کردی اون هیچ کسو نداره که ازش طرفداری کنه؟!!

کور خوندی!! اون منو داره...اگه این بارم بخوای اذیتش کنی با من طرفی کوچولو!...با منی که سر گرفتن حقم تو خیابون به مردای سیبیل کلفتِ لات ،بیلاخ نشون می دم و هیچ ترسی هم ندارم ازشون!

حالا هم عین بچه ی آدم گوشی لعنتیِ تلفنت رو بردار و به جوجوی من زنگ بزن و بهش بگو که دروغ گفتی!! بهش بگو که توی تمام این سال ها دوسش داشتی و داری! من نمی دونم واقعن بعد از این که تو متنبه شدی و باز برگشتی سمت جوجو، اون تورو نخواست دیگه -همون طور که خودش می گه- یا تو این قدر سرت گرم داماد پیدا کردنات بود که اونو ندیدی و تحویلش نگرفتی...هر چند هیچ وقت نفهمیدم چرا همیشه یا بهش اس ام اس می زدی و یا ای میل و اون اوایل هم زنگ..اگه نمی خواستیش این کارا واسه چی بود؟!نه! نگو که اون تورو نخواست! چون باور نمی کنم!! اگه هم تو نمی خواستیش برای چی بهش زنگ زدی و خبر ازدواجت رو بهش دادی؟!! مگه شما با هم رابطه ای داشتین که احتیاجی به خداحافظی حس کردی؟!! نمی دونی چه قدر حالم به هم می خوره از دخترایی که هر پسری رو که می شناسن می ذارن توی آب نمک که اگه نشد با اونی که شماره ی یک لیستشونه ازدواج کنن، یکی یکی برن سراغ بقیه تا بالاخره شوهر پیدا کنن...مهم هم نیست اون پسر چه بلایی سر احساس و زندگیش میاد...به جوجو هم امشب همینو گفتم که شاکی شد و کوبید رو فرمون و با من اون جوری حرف زد...تا حالا سرِ تو داد زده؟!

کاش این جا رو می خوندی عروس خانوم...شاید میومدی و جواب همه ی سوالایی که 4 سال تو ذهنم بی جواب مونده و روحم رو مثل خوره خورده ، می دادی...شاید وجدانت بیدار می شد...وجدان نداشته ت...

 

جوجه ی قشنگم، غصه نخوری یه وقتا...چشمای قشنگت بارونی نشه مثل روزایی که تازه رفته بودها...اون بر می گرده...به جون آفتاب راست می گم...

حالا بدو برو اشکاتو پاک کن، عکسشو که روی مانیتور بازه، ببند ( نگو که عکساشو نداری و پاکشون کردی چون دلیلی نمی دیدی که نگهشون داری!!) و یه آبی به صورتت بزن و یه دوش بگیر که آروم بشی، بعدشم برو بخواب...

فقط موبایلتو بذار همون جا زیر بالشت که همیشه می ذاری...امشب یا فردا صبح ، عروس خانوم قصه مون بهت زنگ می زنه و می بینی که همه چیز بازم یه دروغ بوده...

اون عروسِ قصه ی توئه، نه کس دیگه...

کاش می تونستم بهت بگم پیوندتون مبارک باشه....

ولی نمی تونم...

اینو از عروسک قصه ت نخواه...این یکی رو دیگه نخواه...

منو ببخش که عروسک خوبی برات نبودم و نقشمو خوب بازی نکردم...من هیچ وقت نمی تونم مثل اون باشم...نه که نتونم...نمی خوام...

حتا به خاطر تو هم حاضر به دروغ گفتن و خیانت کردن نیستم...مثل اون!

شب خوش شاهزاده ی قصه های خوب ِ مادر بزرگ تو شبای بارونی زیرِ کرسی داغ ...و

.

.

.

خداحافظ...


قصه ی ما به سر رسید...

آفتاب...

به انتها رسید.....


جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی

هر چند

سپیده

تورا

از آن پیشتر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo