X
تبلیغات
رایتل

ماجراهای من و جوجو و گوشیم!!

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:23 ق.ظ

دیروز جوجو اومد دنبالم...خیلی وقت بود که با هم ظهر نرفته بودیم بیرون...می خواست بره سر کارش دو ساعتی وقت داشت...

زنگ زد گفت "داری چی کار می کنی؟ "

گفتم" هیچی دارم از بی کاری همون سریال مزخرفه رو می بینم تکرارشو! "

گفت "من برات مهم ترم یا سریال؟"

 گفتم" یعنی چه؟ این چه سوالیه؟! معلومه تو از همه ی دنیا برام مهم تری!!"

گفت" پس پاشو بیا دم در ببینمت!!"

 باورم نمی شد همین جوری یهو اومده باشه دم در!! نفهمیدم چه طوری با عجله یه خط چشم کج و کوله کشیدم با یه رژ لب که از تو لوازم آرایشم قاپ زدم...گوشی موبایلو برداشتم و پریدم پایین...!! رفتیم یه آب انار بخوریم نزدیک خونه...

۱ ساعت بعد دم خونه بودیم دوباره...

گفت "می بینم که امشب می خوا ی بیای پیشم!!"

 گفتم" آآآآآآآره؟!!"

چشمک زد و گفت" آره!"

از ذوق نفهمیدم چه طوری باهاش خداحافظی کردم،گوشی و دوتا دسته کلیدم رو برداشتم و پریدم پایین ... یه یارویی داشت با ماشینش ور می رفت...زل زد تو چشمهام...یه صدایی شنیدم و بر نگشتم ببینم چیه...گفتم حتمن همون یاروئه یکی از وسایلش افتاده...

اومدم بالا دیدم گوشیم نیست! سریع زنگ زدم:

"جوجو گوشیم تو ماشینته...نرو!! "

"باشه عزیزم ولی من که چیزی نمی بینم!!بذار الان یه زنگ بهش می زنم...بیا پایین."

رفتم دم در که …

همه ی این اتفاقات در عرض ۱ دقیقه اتفاق افتاد!!نمی دونم تو این یه دقیقه چه تریلی یا اتوبوسی از کوچه ی باریک و یک طرفه ی ما رد شده بود که این بلا سر گوشیم اومد!! درش که بسته هم نمی شه دیگه!!  باتری  و درپشتش رو هم که اصلن پیدا نکردم!...داشتم سکته می کردم...فقط سعی کردم به خودم مسلط باشم...سریع برش داشتم و پریدم بالا رو تلفن:

"جوجو نمی خواد بیای.برو.پیداش کردم...نیا.."

"پس چرا در دسترس نیست هرچی زنگ می زنم؟!!"

"چیزی نیست...برو...فقط فعلن زنگ نزن تا یه کمی باهاش ور برم درستش کنم!"

"نه الان میام ببینم چی شده...بیا پایین"

"عزیزم نمی خواد بیای! چیزی ازش نمونده! چی رو می خوای ببینی؟!"( می خواست بره سر کار...ترسیدم ناراحت بشه و نتونه کارش رو خوب انجام بده...)

"نه بیا...کارت دارم.."

رفتم پایین دیدم از ماشین پیاده شده و در گوشی تو دستشه! :

"درش این جاست! همینو گم کرده بودی؟"

خندیدم و در رو ازش گرفتم...

"کو گوشیت؟"

 از بس اصرار کرد جنازه ش رو از جیبم در آوردم! چشمهاش گرد شده بود!من فقط می خندیدم و می گفتم عیبی نداره بابا فدای سرت!

اصلن نذاشتم که بفهمه ناراحتم...خوب راستش زیاد هم نبودم...اگه جای دیگه این اتفاق افتاده بود چرا...ولی به دیدن جوجو می ارزید...دوست نداشتم پشیمون بشه از اینکه اومده دنبالم و فکر کنه اگه نمی اومد این اتفاق نمی افتاد...همیشه می گه هر اتفاقی که میفته حتمن خیری توشه! منم این بار همینو تحویل خودش دادم با اینکه هیچ اعتقادی بهش نداشتم! خوب بی دقتی خودم بود...هیچ وقت گوشی رو از تو کاورش در نمی آوردم.ولی این قدر با عجله رفتم پایین که نتونستم کاورش رو بر دارم...بعدشم آخه وقتی با جوجو هستم دیگه موبایل می خواستم چه غلطی بکنم؟ کاش می ذاشتمش تو خونه!

با لبخند گفتم" عیبی نداره...یه گوشی خوشگل پریروز تو سایت دیدم خیلی ازش خوشم اومد...می رم می خرمش!"

 بوسیدمش و رفتم از ماشین پایین...

گفت" من هم باهات میام و تو خریدش کمکت می کنم!"

گفتم "وا!! این چه حرفیه؟! ولی از همراهیت خوشحال می شم...می دونی که من بدون تو گوشی نمی خرم"(دوتا آخری رو با هم خریدیم)

داشتم پیاده می شدم صدام زد:"آفتاب...آدم نمی دونه با تو چی کار کنه! اگه تو مسایل دیگه هم همین طوری بودی همین فردا باهات ازدواج می کردم!!"

چشمک زدم و گفتم "فردا دیره همین امروز!! بعدشم تو مسایلی که به تو ربط داره نمی تونم بی تفاوت باشم!!" یه بوس هوایی فرستادم و رفتم...

یک ساعت بعدشاز خونه بهم زنگ زد...گفتم "عزیزم چرا رفتی خونه پس؟"

گفت "رفتم واسه اون گوشی قدیمیه یه باتری بخرم..فعلن اینو شب بیا بگیر تا یه گوشی خوشگل با هم بخریم! این گوشت کوبه، ولی از هیچی بهتره..."

گفتم "عزیزم آخه این چه کاریه؟ ممنون..."

گفت "نه بابا خودم هم باتری می خواستم واسش...واسه تو که نخریدم...می خواستم بگم ببخشید که این طوری شد ولی دیدم حرف بی خودیه!"

گفتم" آره عزیزم آخه چه ربطی به تو داره؟ برو سر کارت...مواظب خودت باش..."

گفت "چرا در مورد مسایل مربوط به من این جوری نیستی؟ مسلط و با تدبیر!!"

گفتم "آخه همه می خوان تورو از چنگ من در بیارن...منم نمی تونم وایسم و تماشا کنم!"

داشت می ترکید از خنده!

"دیوانه! آخه کی می خواد منو از چنگ تو در بیاره؟!!"

" همه ی همکارات و دختر ها و خانم دکتر ها!"

خندید و گفت" تو یه دیوانه ی واقعی هستی!! من مال خود خودتم..خیالت راحت...دوستت دارم..."

خدا حافظی کردیم و گوشی رو گذاشتم...شاید اگه این اتفاق جور دیگه ای می افتاد الان کلی گریه زاری کرده بودم واسه گوشی عزیزم که تازه ۶ ماه بود خریده بودمش و خیلی هم دوسش داشتم!ولی این اتفاق...فقط یه کمی ناراحتم کرد...

حالا ۴ ساعت تو اینترنت دنبال گوشی بودم!!اون گوشیه که می خواستم هنوز نیومده تو بازار! نمی خوام از ۲۵۰تومن بیشتر باشه...حتمن هم می خوام تاشو باشه! و حتمن هم سونی اریکسون! زنگ زدم یارو گفت یه هفته دیگه میاد...مدلشو نمی گم که اول خودم بخرم!!

چه قدر دیشب خندیدیم با خوندن اس.ام اس های دو سال پیشت به یه دختره که تو گوشی مونده بود هنوز !! می خواستی باهاش چت کنی و اون تب کرده بود و نمی تونست بیاد تو نت! تو بهش اس.ام.اس داده بودی که "ببین دوری ما چه کرده با جوون مردم!!" چه قدر اولش عصبانی شدم و بعدش به این فکر کردم که این گوشی حتی مال فبل از آشنایی تو با منه!!

وقتی دیدی دارم با کنجکاوی می خونمش گفتی" اینا مال شوهر خواهرمه!! گوشی مال اون بود اول!"( با این که نمی دونستی اصلن چی هست تو گوشی!! الهی قربونت برم که هول می کنی وقتی من چشمهام بد جنس می شه!!)

خندیدم و گفتم "بیچاره خواهرت!! چون شوهرش بهش خیانت می کنه!"

خیلی جدی و عصبانی پرسیدی" آره؟!!!کو؟ ببینم!!"

گفتم" نمی دونم چرا تکیه کلامهای شوهر خواهرت هم که به دخترا می گه عین مال توئه!!"

نشستیم و با هم دونه دونه خوندیم و خندیدیم...آخرش نگفتی این شماره مال کدومشون بودها!! گفتی یادم نیست!!

زنگ بزنم ببینم کیه؟!!

عسل مهربونم...ممنون به خاطر همه محبت هات و مهربونی هات و همراهی هات...می دونی که همین به قول خودت" گوشت کوب"ی که براش باتری خریدی هول هولی و بهم دادی رو از همه ی گوشی های چندهزار دلاری دنیا بیشتر دوست دارم؟...می دونی  کارت چه قدر برام با ارزش بوده؟...می دونی که تو بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین عشق دنیایی؟...

می دونی که چه قدر عاشقتم؟ 

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo