X
تبلیغات
رایتل

تولدت مبارک عزیزم!

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:07 ق.ظ

چه قدر بده تولد یه عزیز رو یادت بره!! الان یک هفته است که از اولین تولد وبلاگم می گذره!!...اون وقت من حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهش نگفتم! در تمام روزهای سختی و ناراحتی و شادیم این وبلاگ و همه ی دوست های خوبم با من بودن و منو تنها نذاشتن...این بهترین فرصته که از تک تکتون تشکر کنم و بهتون بگم که دوستتون دارم... ۱ ساله که با هم دوستیم و شریک شادی و ناراحتی های هم...خیلیه ها....نه؟

دوباره مریض شده بودم! حالم بد نبود اولش...دیروز با یه لحاف و با یه کیسه آب گرم دراز کشیدم جلوی تلویزیون تا بازی تیم محبوبم رو نگاه کنم...96 دقیقه جون به لبم کردن و کلی اشک ریختم! دقیقه ی 96 لحاف و کیسه آب رو برداشتم که برم تو اتاقم و از اون جایی که در این حالت که هستم معمولن نیاز به بهانه برای گریه دارم، اونجا زیر لحاف زار بزنم که....

آن چنان از خوشحالی پریدم بالا که با قد نزدیک 1.60 داشت سرم می خورد به لوستر!!نفهمیدم چه قدر بالا و پایین بریدم و هیجاناتم رو تخلیه کردم!داغ بودم نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم! چشمتون روز بد نبینه! نیم ساعت بعدش داشتم زمین رو گاز می گرفتم از درد ... همه ی اینارو گفتم که برسم به این جا:

جوجوم زنگ زد و دید حالم بده گفت میام دنبالت بریم دکتر...الهی بمیرم با این که تازه از سر کار میومد اومد دنبالم... منو برد دکتر و همون جا نشست تا بهم سرم زدن و در تمام اون مدتی که من بیهوش اونجا افتاده بودم نشست پیشم و برام مجله خوند با اون صدای آسمونیش... جالب این جاست که بازم همون خانوم پرستاری که اون دفعه در مورد جوجو ازم پرسیده بود" شوهرته؟" و کلی بهم حسودیش شده بود بهم سرم زد!! دوباره هم همون سوال رو ازم پرسید!!و این دفعه به جوجو گفت" یه کم بهش برسین! خیلی ضعیفه! یه کم جیگر بهش بدین بخوره!"

 و اون هم گفت" خانوم این خودش جیگر مارو کباب کرده!!"

خلاصه بگذریم از این که پرستار می خواست آمپول بزنه و گیر داده بود به جوجو که" شما کمک کنین آماده اش کنین!!"

 من هم که اصلن دوست نداشتم جوجو منو تو اون حالت ببینه هی غرمی زدم و می گفتم خودم این کارو می کنم! نمی دونین چه قدر خندیدیم با اون اداهایی که جوجو در آورد!الهی بمیرم واسش...وقتی پرستار داشت آمپول می زد روشو برگردوند!! پرستاره این بار بازم ازش تعریف کرد و با حسرت گفت" آخی ببین شوهرت دلش نمیاد نگاه کنه!" می خواستم بهش بگم بابا خانوم این قدر حسودی نکن!! شوهرم نیست به خدا!! کاش بود...

ولی روم نشد!

بچه ام کلی خرج کرد برام...کلی پول دکتر و سرم و دارو و...هرکاری هم کردم پول رو ازم نگرفت و گفت این حرف ها بین دوست دختر دوست پسرا زشته!... بالاخره یه جوری باید براش تلافی کنم...من هم که می میرم موقع  کادو خریدن برای اون..هیچ وقت نمی دونم چی بخرم واسش...

جوجوی مهربون و دوست داشتنی و قشنگم...ممنون به خاطر همه چیز و همه ی مهربونی هات...من که هرچی بنویسم نمی تونم بگم که چه قدر شرمندتم که حتی دیشب هم که تو این همه به من محبت کردی بازم در مورد اون دختره بهت گیر دادم و کلی داد و بیداد راه انداختم و تو دوباره مجبور شدی همه ی اون حرف ها رو برام تکرار کنی تا یادم بیاد که چه قدر دوستم داری و"حتی یه تار موی منو به صدتای اون نمی دی"!!

چرا من این قدر یه همچین فرشته ای رو اذیت می کنم؟!

نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo