X
تبلیغات
رایتل

چه بهار مزخرفی!

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:07 ق.ظ

اینم از هفته ی دوم!!

دیشب که رسیدم اومد دنبالم و رفتیم سینما یه فیلم خارجی دیدیم که خیلی قشنگ بود...از اون فیلمای ترسناک و مرموزی که دوست دارم...فیلم ۱۴۰۸...شاهکار بود!ولی اصلن بهم نچسبید...دلم برای آغوش تنگ شده...خیلی...
خیلی  دلم گرفته ...دیگه نمی تونم....یه عکس تو موبایلش دیدم که تا الان فکرمو مشغول کرده...یه درخت کریسمس که اون کنارش نشسته بود با یه کلاه بابا نوئل! فضا هم ناشناخته بود...نمی دونم خونه ی کی و کجا بود...چرا منو نبرده بود با خودش؟اگه حتی با کسی نرفته بود اصلن چرا بهم نگفته بود که می خواد بره مهمونی؟...مطمئنم که با کسی رفته بود...دارم دیوونه می شم...همون موقعی بود که مامانش اینا مسافرت بودن...دی ماه امسال...و هرچی فکر می کنم یادم نمیاد شب کریسمس امسال من کجا بودم...پیشش بودم یا نه...می دونم دو روز بعدش پیشش بودم...همه ی وبلاگم رو زیرورو کردم تا بفهمم اون شب چه اتفاقاتی افتاده...ولی به جز یه پست  در 
14 دی  دیگه هیچی پیدا نکردم...دارم دیوونه می شم...نتونستم از خودش بپرسم...چون اصلن قرار بود من عکسها رو بزنم جلو که ببینم ولی من زدم عقب و اونو دیدم!! واسه همین نتونستم چیزی بهش بگم...از دو حال که خارج نیست! یا با کسی رفته که به من نگفته...یا تنها رفته ولی بازم به من نگفته!! چراااااا؟!!!


نسیم نازنینم منو به بازی آرزوهای محال دعوت کرده...من فقط چندتا آرزو دارم که همش هم به هم مربوط می شن!...

اول اینکه یه قدرتی داشتم می تونستم ذهن جوجو رو بخونم و بفهمم چی می گذره تو ذهنش و در مورد اون دوست قبلیش چه نظری داره و چه احساسی داره و همین طور در مورد من و بقیه...خیلی دلم می خواست می فهمیدم چرا نمی ره با اون....اونی که این قدر دوسش داره...دلم می خواست همه ی سوالاتی که در مورد جوجو برام پیش میومد رو سریع می تونستم با قرار گرفتن در همون موقعیت و اون فضا جواب بدم...مثلن این که اون شب کریسمس کدوم گوری بوده...کاش می تونستم در زمان سفر کنم و برم به اون شب و اون مهمونی تا جواب سوالم رو پیدا کنم...

دوم این که جوجو عاشقانه منو  دوست د اشته باشه...همین قدر که من دوسش دارم...که نتونه بدون من زندگی کنه...و تا آخر عمر در کنار هم باشیم...

 سوم هم این که یه نیرویی داشته باشم که بتونم همه ی جنگ های دنیا رو تموم کنم و همه ی آدمهای بدبخت بیچاره رو از بدبختی در بیارم و دیگه هیچ کس روی زمین گرسنه نباشه...(فقط این به جوجو مربوط نمی شد!!)

و چهارم هم این که یه مترجم خیلی خیلی معروف بشم و کتابهایی که دوست دارم رو ترجمه کنم و همه جای دنیا منو بشناسن...این معروفیت رو هم به این دلیل می خوام که جوجو عاشق آدمهای موفق و مشهوره!!

همین...

من هم به نوبه ی خودم برای ادامه ی  بازی همه ی دوستان رو به نوشتن آرزوهای محالشون دعوت می کنم...هر کی دوست داره می تونه از طرف من توی این بازی شرکت کنه.  

امیدوارم همه ی آرزوهاتون هر چند هم که محال، یه روز بر آورده بشه...

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo