X
تبلیغات
رایتل

انتقام یا وظیفه یا احساس یا عشق؟!

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:00 ق.ظ

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...

یا که بگم مال منی...به تو جسارت بکنم...

(این پست کاملن ادامه ی همون پست قبله و تکرار ناگزیر همون حرفها و فقط گفتگوی تلفنیه من و جوجو در مورد مشغولیات ذهنی من...اگه فکر می کنین خستتون کردم با تکرار مکررات،ازتون خواهش می کنم که نخونینش!! من فقط می نویسمشون چون اگه ننویسم خفه می شم...)

 

من می دونم که خودخواهیه که بخوام تو هم منو همونطور دوست داشته باشی که من دوستت دارم...ولی لا اقل می تونی به همون اندازه دوستم داشته باشی...نمی تونی؟

می فهمم که هر کس طریقی داره در دوست داشتن...ولی وقتی بهم می گی من عاشقتم ولی نمی تونم عشق بورزم نمی تونم هیچ چیزرو تجزیه تحلیل کنم...گیج می شم...منگ می شم...دیشب دوباره 90 دقیقه برام وقت گذاشتی و با اینکه امتحان داشتی همه چیزو برام توضیح دادی...  یعنی سعی کردی که توضیح بدی! وااای زیبای من! نمی دونم چرا هر چی می گی اوضاع بد تر می شه!! اصلن حال و حوصله ی حرف زدن نداشتم!!

گفتی"چی باعث شده آفتاب زیبای من این جوری غمگین باشه؟ به من و رابطم با آدمهای دیگه مربوطه احتمالن؟!!"

گفتم" نمی دونم چرا بعضی وقتها یه سوالی که سالهاست سعی کردم فراموشش کنم ولی چون جوابی براش پیدا نکردم یهو مثل یه زخم کهنه سر باز می کنه!!"

 گفتی" چون صورت مساله رو پاک کردی! آفتاب نازنینم من حاضرم که کمکت کنم از این توفانی که توی ذهنته بیرون بیای...فقط بپرس سوالتو عزیزم...هرچی که باشه جواب می دم..."

گفتم "نه عزیزم...بارها و بارها در این مورد صحبت کردیم و من قانع نشدم! پس چرا الکی انرژیتو مصرف کنی برای چیزی که فایده ای نداره!"

گفتی "نه!! بپرس! من با سوالهای تو جواب خیلی از سوالهای خودم رو هم پیدا می کنم! اینکه چرا رابطه ای رو که تموم شده بود دوباره اجازه دادم شروع بشه و تا کجا می خوام پیش برم و کجا باید دیگه توقف کنم!!"

( توی دلم گفتم بفرما!! دیدی این احساس عاشقانته که باعث شده چنین کاری بکنی!!  دیدی عشقتون دوباره شروع شده؟!!تو هنوز واسه خودت هم دلیل منطقی نداری واسه این کار! اون وقت می خوای منو توجیه کنی؟!!)

هیچی نگفتم...بهت التماس کردم که اوضاع رو بدتر نکنی چون من فقط گیج و گیج تر می شم با این حرفهای پر از ایهام!!

خودت گفتی "باشه! پس من خودم سوالات توی ذهنتو می کشم بیرون!!!:1-تو این آدمو واسه ازدواج می خوای؟! جواب میاد:نه!! 2- تواین آدمو دوست داری؟!! جواب میاد :نه!! تو نسبت به این آدم احساس وظیفه می کنی؟! جواب میاد: آره!!"

داشتم شاخ در می آوردم!

 گفتم" تا دیروز می گفتی انتقام حالا شد وظیفه؟!! دیدی حالا بد تر می شه هرچی جلوتر

می ریم؟"

گفتی" حرفهای قبلی رو فراموش کن!! حقیقت همینه که بهت می گم!! وظیفه! "

پرسیدم" پس چرا نسبت به دوست دخترهای قبل و بعد از اون این وظیفه رو احساس نمی کنی؟!"

 گفتی "خوب دیگه در مورد این آدم چنین احساسی دارم!!"

 گفتم" آهان!! پس وظیفه نیست...احساسه!! "

گفت" این بستگی به نوع جهان بینی ما داره!!"

هاااان؟!!جهان بینی؟!! چه ربطی داره آخه؟!!

گفتم "ما نسبت به پدر مادرمون احساس وظیفه می کنیم چون برامون زحمت کشیدن...و نسبت به همه ی کسانی که برامون کاری انجام دادن یا حس مشترکی داریم باهاشون...نسبت به همسایمون هم وظیفمون اینه که صبح به صبح بهش سلام کنیم...ولی اگه یه روز این همسایه بیاد خونمون دزدی آیا بازم فردا صبح بهش سلام می کنیم؟!!"

گفتی" من اینجوریم!! من اگه پدرم هم منو تو بچگی ول می کرد بهش محبت می کردم تا اینجوری تنبیه بشه! نه اینکه مثل خودش ولش کنم!!"

( پس دیدی درست فکر می کردم!! دیدی داری بهش محبت می کنی و دوستیتون یه دوستی ساده نیست؟!)

گفتی" البته یه چیزی یادت نره!! که این وظیفه یه حد و مرزی داره...وظیفه ی من نسبت به تو با وظیفه ای که به اون دارم فرق می کنه!! اون وظیفه خیلی محدوده و دیگه داره تموم می شه یا اصلن تا حالا باید تموم میشده...شایدم تموم شده و من خودم خبر ندارم!! ( یعنی چی؟!!)...و این سوالات تو خیلی بهم کمک کرده که بفهمم تا کجا باید پیش برم و کی این وظیفه تموم می شه...می فهمی آفتابم؟ تونستم کمکت کنم تا کمی از پیچیدگی های ذهنت رفع بشه؟!!

(آره خیلی!! الان احساس می کنم توی یه دالون خیلی خیلی درازم که تهش سیاهه و صداهای وحشتناک میاد از جایی که معلوم نیست کجاست!! سرم گیج می ره...سیاهی میره...این دقیقن همون حسیه که دارم...آخه بالاخره انتقام یا وظیفه یا احساس یا عشق؟!!)

گفتم" آره زیبای من...ببخشید که تایم درس خوندنت رو گرفتم..."

گفتی" این چه حرفیه...آفتابم از همه چیز و همه کس برام مهم تره!"

و باز هم  بوسه ی شب به خیر تو و در جوابش بوسه ای  از جانب من برای چشیدن طعم لبهای شیرینت...

هر چند که هنوزم نمی فهمم...نمی فهمم این چه وظیفه ایه در قبال کسی که بهت نارو زده و به قول خودت کمر عشقتو شکونده...کاش من هم می تونستم همین کارو باهات بکنم تا به من هم چنین وظیفه ای احساس کنی!...

دوستت دارم...و برای همیشه عاشقت باقی خواهم ماند...حتی روزی که دیگه وظیفه ای در قبالم احساس نکنی...وظیفه ی من عشق ورزیدن به توست ... تا لحظه ی مرگ ...

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo