X
تبلیغات
رایتل

فداکاری!

پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:47 ق.ظ

گفتی: دوستت دارم!

گفتم: من بیشتر!

گفتی: دلم برات تنگ شده بود!

گفتم: من بیشتر!!

گفتی: درد و بلات بخوره تو سر ِ...دشمنات!!

سکوت کردم....

می خواستم بگم بازم از همون تعارف های الکی؟ از همون سه نقطه ها؟!! آخه جوجو چرا؟ مگه بهت نگفتم حرفی رو بزن که بتونی تا آخرشو بگی! حرفی بزن که سان *سور نخواد! مگه من ازت خواستم قربون صدقه ام بری که این حرف رو زدی؟

با سکوت و قهر من به خودت اومدی و با بوسه و نوازش دهنمو بستی! می دونستی که اگه منفجر بشه این آتشفشانِ تو قلبم چه اتفاقی میفته!

موقتن جلوی انفجارو گرفتی! ولی شب که داشتی باهام تلفنی حرف می زدی و گفتی "قربونت برم "داد زدم که" دیگه حق نداری قربون صدقه م بری!"

گفتم "لازم نیست از جون دشمنام مایه بذاری واسه درد و بلاهای من! تو که وجودشو نداری از خودت مایه بذاری ، از دیگران هم مایه نذار!"

گفتی: "جدی صحبت کنیم؟ من با کلیت این جمله مشکل دارم! اصلن این جمله منفیه! واسه همین من نمی گم ! نباید راجع به درد و بلا حرف زد طبق قانون جذب!!"(ای تو روح این قانون مزخرف ِجذب و سازنده ی این فیلمِ راز و نویسنده یِ این جور کتاب هایِ توهم بر انگیز!!)

گفتم:" ببینم تو فکر کردی واقعن اگه خدایی هم وجود داشته باشه این قدر بی کاره که بشینه اون بالا و به قربون صدقه رفتنای من و تو گوش بده و آرزومونو برآورده کنه؟! یعنی هیچ آرزوی مهم تری نیست که خدا بخواد بره سر وقتِ برآورده کردنِ اونا ؟! واقعن چی فکر کردی؟!یعنی نمی شه واسه دل منم که شده یه بار مثل آدم قربون صدقه م بری؟ تو که می دونی من با تمام وجودم این کارو می کنم...تو که می دونی  وقتی حتا به شوخی می گی قربونت برم با تمام وجودم می گم خدا نکنه! پس چرا این یه جمله رو هم از من دریغ می کنی؟"

دوروز قبل از این وقتی بهت زنگ زدم طبق خواسته ی خودت، گفتی "آفتاب جون من تازه رسیدم خونه بذار لباسمو عوض کنم شام بخورم بهت زنگ می زنم!"

آخ جوجو! بارها در این مورد باهات حرف زدم! گفتم که دوست ندارم منو قطع کنی که پشت خطیتو جواب بدی! گفتم دوست ندارم منو بپیچونی که بری شام بخوری!

می گی:" من اگه مدیرم زنگ بزنه نمی تونم بهش بگم می خوام برم شام بخورم ولی با تو هم نباید راحت باشم؟ آفتاب چرا می خوای توی رابطه مون تعارف ایجاد کنی؟ چرا نمی ذاری باهات راحت باشم؟ من دوست دارم وقتی حالم خوبه باهات حرف بزنم! نه وقتی که جیش دارم و نمی فهمم دارم چی می گم!"

گفتم: "بارها شده بود که تو اوج تابستون خسته و گرسنه از بیرون اومدم و تو زنگ زدی و من هنوز نه لباسمو در آورده بودم و نه چیزی خورده بودم...ولی اگه یک ساعت هم حرف می زدی چیزی نمی گفتم!"

می گی: "من کلن با فداکاری مخالفم!آدم نباید به خاطر شخص دیگه ای خودشو نابود کنه!"

دیگه صدامو تقریبن همسایه ها هم می تونستن بشنون! داشتم می مردم از عصبانیت!!

گفتم:" خدایااااااا!! فداکاری؟!!! من ازت نخواستم عین این فیلم های اکشن هندی(!)وقتی یه ماشین داره می زنه بهم تو بپری جلوی ماشین و منو پرت کنی اون طرف و خودت بری زیر ماشین خدای نکرده! کما این که من حتمن این کارو واسه تو می کنم! من فقط ازت خواستم 5 دقیقه دیر تر شام بخوری!! یعنی 5 دقیقه دیر شام خوردن واقعن تورو نابود می کنه؟!!می دونی چیه؟ تو به شدت آدم خود شیفته ای هستی...بهت پیشنهاد می کنم حتمن برو توی اینترنت راجع به نارسیسیم یه تحقیقی بکن! من اینو به عنوان یه رفیق بهت می گم...نه به عنوان یه دوست دختر."

گفتی:"دیدگاه من به فداکاری با دیدگاه تو فرق می کنه!"

گفتم : "اصلن تو که عاشق ِ من نیستی! پس تورو جون هرکی دوست داری بی خیال من شو."

گفتی:"من تورو بی نهایت دوست دارم!"

گفتم: "ولی عاشقم نیستی!"

گفتی:" دیدگاه من به عشق با دیدگاه ِ تو فرق می کنه!"

گفتم: "آره !ما اصولن همه ی دیدگاه هامون با هم فرق می کنه! تو حتا نمی خوای واسه دل منم که شده یه جمله بگی!پس دیگه چه کاریه این همه خودمونو عذاب بدیم آخه؟بیا بی خیال من شو کلن!دیگه بهم زنگ نزن...دیگه اس ام اس نده..."

گفتی: "اگه دلت برام تنگ شد چی؟ اگه گفتی خدایا جوجو کجاست چی؟ اگه یاد من افتادی و گریه ت گرفت چی؟"( بچه پررو!!)

گفتم:" من گه بخورم! اگه هر کدوم از این اتفاق ها افتاد قول می دم گوشی تلفن رو بردارم و بگم جوجو جونم گه خوردم!"

گفتی "مگه تو نبودی که دیروز که توی بغلم بودی بهم گفتی: قدٌ آغوش منی؟!!"

گفتم "آره گفتم ولی خیلی ها ممکنه قدٌ آغوش من باشن! باید عاشقشون باشم؟!"

گفتی "آفتاب پشیمون می شی ها!"

گفتم: "می بینیم کی پشیمون می شه!"

گفتی : "می بینیم!"

و...تق!!

فکر کردم خوب...دیگه تموم شد! دیگه با این حرفا امکان نداره بهم زنگ بزنه...5 دقیقه بعد صدای اس ام است منو از جا پروند! لبخند زدم و تو دلم گفتم: قربونت بشم الهی!!چه زود پشیمون شدی!

نوشته بودی: "دیوانه ی منی!! می فهممت آفتاب! حق داری.تو عاشقی! اما عاشق ،بی توقع گذشت می کنه! شبت به خیر عزیزم!!"

چی می تونستم بهت بگم؟! خود شیفتگی از این بالاتر که فکر می کنی من عاشقم و همه ی این بهانه ها واسه همین عاشقیه و در نتیجه چون عاشقم چشمم کور و دندم هم نرم نباید حتا توقع یه قربون صدقه ی خشک و خالی داشته باشم؟!

سکوت کردم...

باز نوشتی: " با این که اخلاقت گهه ولی خیلی خواستنی هستی!...دوستت دارم خنگول ِ خدا!"

بازم سکوت...

و دوباره فردا صبح به عشق دیدار تو و وجود تو بود که چشمهامو باز کردم!!...

یه متن نوشته بودی یه جایی که ازم خواستی نظرمو بگم...

نوشتم: عالی بود عزیزم.خسته نباشی.

نوشتی: فدات بشم الهی.دوستت دارم تیچری جونم!

نوشتم: فدات بشم و قربونت برم دیگه تعطیل!

نوشتی: تو روحت تیچر!!

خندیدم و با انرژی مضاعف رفتم سر کلاس...

آره تو حق داری عشق ِ من! من عاشقم! خیلی هم عاشقم....اصلن مگه می شه عاشق تو نبود؟اصلن تورو آفریدن برای این که آدما عاشقت بشن...

و آخرش یه روز تورو از رو می برم!


نسیم مهربونم یه بهشت جدید درست کرده.طبق خواسته ی خودش خواستم اعلام کنم که نسیم فقط همین یه وبلاگ رو داره و بقیه ی وبلاگ هایی که به نسیم عزیز نسبت داده می شه مربوط به اون نیست.

نسیم مهربونم بهشت جدیدت مبارک عزیز دلم.امیدوارم زندگی جدیدی رو با آغاز ِبهشت جدیدت شروع کنی.

آدرس وبلاگ نسیم: www.ourparadise1.blogfa.com

 

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آفتاب   34 پرتو

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo