X
تبلیغات
رایتل

با تو بودن...بی تو ماندن...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:54 ب.ظ

بالاخره تموم شد...تموم شد عسل شیرینم...اون 1 ماهی که این قدر منتظرش بودم اومد و رفت...1 ماه با هم بودن...شنبه شب خانواده ات از سفر بر می گردن و من دیگه معلوم نیست کی بتونم توی آغوش گرم و دوست داشتنیت –همون بهترین جای دنیا- بخوابم...توی این 1 ماه هر روز به شوق این می رفتم سر کار که شب که بر می گردم تو بهم زنگ بزنی و بگی : "میزبان نمی خوای؟!!"و من پرواز کنم و بیام تو آغوشت...با هم جدول حل کنیم،فیلم ببینیم ،مبل رو بذاریم روبه روی شومینه وپامون رو دراز کنیم و از گرمای شومینه لذت ببریم...با هم شام بخوریم و بعدش تو پیپت رو چاق کنی و با هم عین سرخپوستها پیپ بکشیم...من کافی درست کنم و جلوی تلویزیون با هم کافی بخوریم...و چون روی تختت جامون نمی شه بریم رختخواب پهن کنیم رو زمین و  هر شب از این اتاق به اون یکی اتاق بریم که به قول تو تنوع بشه!! و یه لحاف لایکو با دوتا پتو بندازیم رو خودمون و همدیگه رو بغل کنیم!... گاهی من از پشت بغلت کنم و گاهی تو...چه قدر این طرز خوابیدن رو دوست دارم که تو منو بغل می کنی از پشت و سرتو می ذاری روی شونه هام...حد فاصل گردن و کتف...و نفسهای گرمتو روی شونه هام احساس می کنم و نفسهای خودمو با اونها تنظیم می کنم!!... و تو صدها بار با مهربونی و عشقی که برای خودم هم عجیبه گردن و شونه هامو می بوسی...چه قدر لذت بخشه وقتی یهو نصفه شب از خواب با هم بیدار می شیم و دوباره همو بغل می کنیم و می بوسیم با چشم بسته...و دوباره 1 دقیقه نمی شه که به  دنیای خواب بر می گردیم...

واااای خدایا باورم نمی شه که همه ی این لحظه ها تموم شدن... یا حداقل فعلن تموم شدن...من هم دلم می خواد مثل همه ی عاشق ها هر شب و هر لحظه پیشت باشم...می فهمی؟...آره حتمن می فهمی...چه قدر امروز منو شرمنده کردی که اومدی دنبالم و منو بردی به یه رستوران و وقتی نشستیم تو چشمهام با نگاهی که کمتر ازت داده بودم خیره شدی و گفتی:

"آفتاب با تو بودن خیلی برام لذت بخشه و به پاس تمام زحماتی که توی این 1 ماه و ماههای قبل برام کشیدی دوست داشتم امشب رو توی این رستوران در کنارت باشم...مصاحبت با تو خیلی برام لذت بخشه و لحظات با تو بودن در واژه ها نمی گنجهگفتی " باورم نمی شد که از س ک س به دوست داشتن برسم...هنوزم باورم نمی شه...می دونی شبهایی که فقط در کنارت می خوابم و تورو در آغوش می گیرم خیلی بیشتر از شبهایی که با هم س ک س داریم لذت می برم؟ چون توی لحظات س ک س  حضور تورو از یاد می برم و فقط به خودم فکر می کنم ولی وقتی فقط در کنارت می خوابم و بغلت می کنم از وجودت در کنارم لذت می برم...باورت می شه که تلفنهای بقیه رو جواب نمی دم برای اینکه بتونم لحظاتم رو با تو باشم؟!باورم نمی شه که با همه ی بد اخلاقی هام و نارفیقی هایی که در حقت کردم تو هنوزم با من مونده باشی...و در جواب نگاه اعتراض آلود من گفتی" نه...خودم می دونم که خیلی بد اخلاقم!! همه از من بریدن...جز تو که روز به روز منو با مهربونی هات شگفت زده می کنی...تو تنها کسی هستی که من نمی دونم باید باهات چیکار کنم...مطمئنم هیچ زنی به مهربونی تو نیست...واقعن نمی دونم باید باهات چیکار کنم...دوست دارم زار زار گریه کنم...

نمی دونستم چی بگم... مسخ ِ تو و حرفهای شیرین و دور از انتظارت شده بودم.فقط با چشمهای پر از اشک گفتم:

" نه عزیزم این چه حرفیه؟...من که واسه تو کاری نکردم.تو چون خودت خوب و مهربونی فکر می کنی که من هم همین طورم...

پرسیدی" الان چند وقت باید ازم خبر نداشته باشی تا ذهنت به سمت این بره که من دارم بهت خیانت می کنم؟!"

جواب دادم" الان 3 ماهه که اصلن به این فکر نمی کنم که تو بهم خیانت می کنی...به جز همون 1 دفعه که اون هم اجتناب نا پذیر بود..."

گفتی "از کجا مطمئنی؟!"

گفتم " نمی دونم...این طوری احساس می کنم و به حرفت هم ایمان دارم ...قبلنها می گفتی که به جز من کسان دیگه ای هم هستن و الان می گی نیستن...من هم ازت مطمئنم"

لبخند زدی و گفتی " ولی من فکر می کنم تو بیشتر از خودت مطمئنی!! می دونی که هیچ کس نمی تونه جاتو بگیره!!خیالت راحته که با من کاری کردی که دیگه با هیچ کس نمی تونم باشم!!

واااای خدای من!! باورم نمی شد که خودت باشی و این حرفها از دهن تو بیرون بیاد!! تازه داشتم کلی لذت می بردم که یهو منو از اوجِ آسمون آوردی پایین با این جمله که:" تو منو یاد روزهای عاشقی خودم می ندازی!!خوش به حالت که عاشقی!!

گفتم "ولی من اصلن دوست ندارم تو به خاطر من یاد روزهای عاشقیت بیفتی!

گفتی " من به شخص خاصی فکر نمی کنم...به خوبیها فکر می کنم...به خوبیهایی که عاشق در حق معشوق می کنه...من خودم همه ی این کارها رو کرده بودم قبلن

بازم دلم گرفت...بدتر شد!! فکر کردم که تو هنوز هم تو فکر اون و خیانتشی...فکر کردم چرا هنوز هم وقتی اسم عشق میاد یاد اون و خودت میفتی؟...ولی نتونستم چیزی بگم...فقط گفتم" نمی دونم این جمله رو توی کدوم فیلم یا کتاب شنیدم یا خوندم...می گه: من عاشق توام، تو عاشق یکی دیگه و اون هم عاشق یکی دیگه!!"

خندیدی و گفتی " ولی من عاشق کسی نیستم!! من تورو خیلی دوست دارم...حتی دیگه عاشق خدا هم نیستم...قبلن بودم...ولی حتی واسه اون هم عاشق خوبی نبودم"

بغض راه گلوم رو بست...پس هنوز هم همون حرف همیشگی ...تو هنوز هم عاشق من نیستی...و هرگز هم نخواهی بود...

*ولی من عاشقتم...از ته دل و با تمام وجود...همه ی زندگیم برای همیشه متعلق به توست...همه ی روح و جسمم...چه تو عاشق من باشی یا عاشق کس دیگه یا هیچ کس...

دوستت دارم...نه اونقدر که تو منو  دوست داری...خیلی بیشتر...

**یعنی هیچ وقت نمی تونم ازت بشنوم که تو بالاخره عاشقم شدی؟...

 

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo