X
تبلیغات
رایتل

یک روز سرد زمستانی...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:53 ب.ظ

ظهر از خواب بلند می شم.... احساس بدی هم توی گلوم دارم...مثل درد!! مثل سرما خوردگی...جدی نمی گیرمش..... می بینم بازم مثل چند روز گذشته هوا بازهم سرده.دلم نمیاد از رختخواب بیرون بیام که تو زنگ می زنی...

سلام معتاد! چرا صدات اینجوریه!! خواب بودی تا حالا؟!

آره خوب...تعطیلیه دیگه! اون روزها که من مجبور بودم 7 صبح از کنارت پاشم برم سر کار و تو می خوابیدی  تا ظهر یادت نیست؟

ای جان!!

می شه 5 دقیقه دیگه زنگ بزنی؟ تا یه چیزی بخورم صدام از این حالت در بیاد؟!

عزیزم من فقط زنگ زدم حالتو بپرسم.با هم در تماسیم...خداحافظ!

خداحافظ عزیزم!

با بی میلی یه چیزی می خورم و دوباره می خوابم!! ساعت 5 آلارم موبایل بیدارم می کنه......وااای قربون اون صدات برم !

ساعت 7 اس.ام.اس خسته نباشید رو مثل همیشه برات فورن می فرستم.

...ساعت 8 بهم زنگ می زنی:

 چه طور بود؟

مثل همیشه عالی...شاهکار بود.

تو خسته نشدی این قدر صدای منو گوش کردی؟!

من با صدات زندگی می کنم...معلومه که نه...

چرا صدات این جوری شده؟

گلوم درد می کنه...فکر کنم سرما خوردم...

آخی...قربون گلوت برم

خدا نکنه.

امشب  باید برم خونه ی فامیلمون ...زنگ زدم آژانس بیاد برم ...همه رفتن...ماشین هم نمی برم...

باشه عزیزم.خوش بگذره.

مرسی گلم.بوس...بای بای

خداحافظ عزیز دلم.بوس.

هر جوری شده ساعت 8 رو به 12 می رسونم...حوصله ام سر رفته...بدنم درد می کنه.گلوم که دیگه بدتر...تلویزیون هیچی نداره.ماهواره هم فقط دو سه تا کانال رو می گیره که اونها هم به درد نمی خورن...اینترنت هم نمی تونم برم...می خوام وقتی زنگ می زنی اشغال نباشم و خودمو لوس کنم و بگم سرما خوردم و از جام نمی تونم تکون بخورم  که نازمو بکشی و قربون صدقه ام بری!!....تا 12 تمام اس.ام.اس های قبلیتو دوباره و دوباره می خونم...عاشقونه ها و غیر عاشقونه ها...

12 و نیم تلفن زنگ می خوره....می پرم روی گوشی!:

جانم؟ سلام عزیزم!

سلام هانی!! اس.ام.اس دادم بهت نرسید!!( یعنی اس.ام.اس شب به خیر!!)

باشه عزیزم...برو استراحت کن...( خدایا بگه نه! بگه حالا یه کمی باهم حرف می زنیم بعد! حالمو بپرسه لا اقل!!.(

باشه!! شب به خیر!!

شب به خیر!!!!!!!!

و صدای بوق اشغال گوشی از اون طرفِ خط و صدای تاپ تاپ قلب شکسته ی منِ بهت زده  از این طرفِ خط...

همین!! این همه انتظار و بیداری توی این حال مریضی ...ولی تو فقط زنگ می زنی و می گی شب به خیر!! می دونی چه قدر امشب بهت احتیاج داشتم تا نازمو بکشی؟...تا خودمو برات لوس کنم؟...تا بهت بگم دلم برات تنگ شده؟...می دونی کل امروز فقط 5 دقیقه با هم حرف زدیم؟!اصلن می دونی از جمعه ندیدمت؟ می دونی فقط با صدات زندگی کردم تو این چند روز؟...اصلن می دونی چه قدر عاشقتم؟...

آره...عاشقتم...نپرس چندتا...که می دونی جوابی ندارم...

نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo