X
تبلیغات
رایتل

این روزهای جهنمی...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:45 ب.ظ

دو روز پیش اس.ام.اس داد که

 "من...تنها=

من+ آفتاب=

پیش خودم گفتم آخ جون !! مامانش اینها رفتن مکه!1ماه من و جوجو با هم !! تو راه بودم و داشتم از کلاس نقاشی بر می گشتم...

نوشتم : قربوت اون تنهاییت برم الهی عسلم...هنوز نرسیدم خونه جوجو...تو راهم.

نوشت : ای جان، نقاش ِ من! رسیدی خبر بده...

تا رسیدم با لباس رفتم تو حموم!! یه دوش گرفتم و تند تند آرایش کردم و اس.ام.اس دادم که :من خونه ام عزیزم...


لباس هم پوشیدم و نشستم...ساعت 8 بود...9شد...10...11...خبری نشد! حتی یه تلفن یا اس.ام.اس!!

نوشتم: عزیزم من می خوابم...فردا با هم حرف می زنیم.شب به خیر.بوس گنده...(گفتم الان دیگه زنگ می زنه و می گه لوسیمه ی من باز چی شده؟!!)

نوشت: باشه هانی! من هم خیلی بد اخلاقم امشب...فردا می حرفیم.بوس 

 گنده!

وااااااای!! سابقه نداشته من همچین اس.ام.اسی بدم و اون همچین جوابی...داشتم دیوونه می شدم...یعنی داره چی کار می کنه که شب بخیر گفتن منو رو هوا زده!!..رفتم توی نت...با همون آدرسی که می شه کسانی که با چراغ خاموش میان و آدم برفی عزیز بهم داده ، فهمیدم که توی نته ولی با چراغ خاموش!! مخصوصن چراغمو روشن کردم و یه عکس بی ناموسی گذاشتم تا صداش در بیاد و بگه این چه عکسیه!! ولی هیچی نگفت...5 دقیقه بعد دیگه توی نت نبود...یه دیازپام انداختم بالا و رفتم تو رختخواب...صبح نفهمیدم به جای زبان انگلیسی چه چرندیاتی بلغور کردم و تحویل بچه های مردم دادم...بیچاره بچه ها جرات نداشتن بیان طرفم و مثل هر روز بغلم کنن... با تمام انرژی که برام مونده بود پرتشون می کردم یه طرف...ساعت 10 اس.ام.اس زد که:

 صبح بخیر خانم کوچولو!!

هیچی ننوشتم...بذار بفهمه که کارش درست نبوده...

ساعت 3 بعد از ظهر اس.ام.اس داد که:

 کجایی؟!!

جواب ندادم...

10 دقیقه بعد زنگ زد خونه...صدام خواب آلود بود...گفت :کجایی؟

 گفتم: خونه!

گفت: چرا اس.ام.اسم رو جواب ندادی؟

گفتم: چون ندیدم!

 گفت: باشه...برو بخواب...بعدن حرف می زنیم!


همین...کل دیالوگ همین بود...

ساعت 9 شد...10 ...11...بازم هیچی...خدایا یعنی الان با کیه؟ کجاست؟ تو نت هم که نیست...چی کار می کنه؟اس.ام.اس دادم:

 شب بخیر!!

نوشت :

 شب بخیر!!

داشتم شاخ در می اوردم...سابقه نداشته دوروز این قدر سرد باشه با من...اصلن فکرشم نمی کردم...اِاِاِ؟!!لجبازیه موضوع؟ پس بچرخ تا بچرخم!!

ولی دلم طاقت نیاورد...نوشتم :

 خوشحالم که این قدر بهت خوش می گذره که برای اولین بار دوروز در تنهایی هیچ نیازی به من نداشتی.با همین علامت لبخند احمقانه ی مصنوعی!!)

نوشت:

 سرخوش!! دو روزه حالم از همه چیز به هم می خوره! حتی خودم!! فقط تویی که یه شب بخیر بهش می گم!

وااااا؟!!! مگه می شه؟ کسی که اینقدر عاشق خودش بود و کلی ادعا می کرد که خودمو دوست دارم...چه طور ممکنه حالا از خودش حالش به هم بخوره؟ مگه چی کار کرده؟ با کی بوده؟!!!فکرم هزار جا رفت...همش هم دورو بر دختر و س ک س و...

نوشتم:

 مگه چی کار کردی که حالت از خودت به هم می خوره؟ بعدشم...شب بخیر رو شما نگفتین! من گفتم..

نوشت:

 بد اخلاقم...با همه در گیرم خفن!

وااای!! خدایا!! یعنی کیو ناراحت کرده که این قدر از خودش بدش اومده؟ کیه که این قدر براش مهمه؟...اصلن مگه نمی گفت حتی صمیمی ترین دوستم رو هم از تولدم که تو هم بودی دیگه ندیدم تا امروز...مگه نمی گفت هیچ دوستی ندارم دیگه...پس منظورش از" با همه در گیرم" چیه؟...با کیا؟ این هفته سر کار هم که نباید می رفت...پس همکارها هم هیچی..مامانش اینا هم که نیستن....موضوع چیه؟

نوشتم :

تو که گفتی هیچ کس دورو برم نیست دیگه!! باشه...پس من هم بیشتر از این مزاحم نمی شم...کاری داشتی یا چیزی خواستی خبر بده...

نوشت :

چرت و پرت می گی چرا؟!! می گم حالم خوب نیست!

جواب ندادم...دیگه نمی دونستم باید چی بگم...می دونم هر کاری بکنم فردا طلب کار می شه باز...اگه گیر بدم که چی شده، می گه به آرامش نیاز داشتم و تو نذاشتی!! اگه هیچ کمکی نکنم و هیچی نگم، می گه "تو تنها دوست من بودی و هیچ کمکی نکردی"...دوباره از اون آه های معروف می کشه و می گه "تو هم منو درک نمی کنی آفتاب! باشه!!..."

خدایا چی کار باید بکنم...امشب هم تموم شد و هنوز نمی دونم چشه....قبل از رفتن مامانش اینها یه روز بهم گفت "دوری از عزیزانم خیلی برام سخته"...همون روزی که من هی می گفتم بیا به هم بزنیم...همون روزی که با بغض گفت" چه قدر راحت از رفتن حرف می زنین"!! و وقتی من شاکی شدم که چرا گفته " می زنین" گفت "عزیزم منظورم پدر و مادرم و تو هستین"..فهمیدم که احتمالن اونها راجع به مرگشون حرف زدن و اون اینجوری به هم ریخته...دیگه چیزی نپرسیدم چون می دونستم دوست نداره در موردش صحبت کنه...هر شب هم با من که حرف می زدمامانش میومد تو اتاق که شب بخیر بگه بهش!! واون هم به مامانش می گفت:" دوستت دارم عشق من!!

وقتی هم که اینو گفت تا مامانش رفت من که هنوز از تعجب نتونسته بودم چیزی بگم گفت:" قربون اون دل حسودت برم الهی!!"

گفتم وااای خوش به حال مامانت!!( فکرمو خونده بود از قبل!!مثل همیشه...)

گفت: بد جنس من که به تو هم می گم اینارو....چون تو هم مثل مامانم خوب و مهربونی...

گفتم: آره..می گی دوستت دارم ولی نمی گی عشق من!!  

گفت: آخه تو خیلی حساسی...نمی خوام با احساساتت بازی کنم...اینو بگم تو احساساتی می شی و گناه داری!...

گفتم: آره خوب...اگه دروغه که اصلن نگو...تا اومد توضیح بده، بحث رو عوض کردم...طاقت ادامه ی این بحث فرسایشی رو نداشتم...

نمی دونم حالا مکه رفتن مامان و باباش چه ربطی به دپ زدنش داره...آخه مگه شما پدرو مادرتون می رن مسافرت دپ می زنین و حتی با کسی که ادعا می کنین دوسش دارین و عزیزترین دوست و بهترین رفیق و به قول خودش رفیق روز تنهاییتونه حرف هم نمی زنین ؟...اونم با کسی مثل من که می دونه خودش چه حالی می شم وقتی صداشو نمی شنوم..

وااای جوجوی بدجنس...امشب فهمیدم که آدمها چه قدر می تونن خودخواه باشن! حتی بهترین هاشون...نباید این کارو می کردی...نباید به خاطر ناراحتی بی دلیل خودت دوروز رو به من هم زهر مار می کردی...من اصلن نفهمیدم این دوروز چی کار کردم و چی خوردم و چی گفتم...همش تو رختخواب افتاده بودم... من که هر وقت از همه جا دلم می گیره، با هر کی دعوام می شه بزرگترین مشکل دنیارو هم داشته باشم...همیشه تویی که باهاش حرف می زنم و آروم م یشم...اگه بهت می گفتم نمی تونم امشب باهات حرف بزنم تو چی کار می کردی؟به غیر از این بوده که زنگ می زدی و گیر می دادی چی شده و تا ته و توی قضیه رو در نمی آوردی بی خیال نمی شدی؟ ...حتی وقتهایی که از خودت دلگیر بودم این قدر گیر می دادی تا مجبور می شدم بهت بگم...ولی حالا...فقط به من می گی حالم خوب نیست...نه می تونم باهات حرف بزنم و نه بهم می گی که چته...آخه پس من به چه دردی می خورم؟...همه ی دردم الان همینه...اینکه احساس می کنم هیچ کاری نمی تونم برات بکنم...اینکه وقتی همه چیز خوبه و عالیه ما با هم خوب و خوش باشیم که هنر نیست...هنر اینه که تو روزهایی که آدم به تنهایی احتیاج داره، یه نفر رو از جمع بقیه جدا کنه و با اون باشه...اگه تو حوصله همکارت رو نداری، حوصله ی دوستت رو نداری، حوصله ی برادرت رو نداری، حوصله ی من رو هم نداری، پس من چه فرقی با اونها دارم؟...یعنی بعد از اینهمه با هم بودن و یکی بودن و عشق و کوفت و درد و زهرمار، هنوز من نمی تونم محرم رازت باشم.؟...یا نه...اصلن محرم راز هم نه، یه گوش شنوا باشم واسه درد و دلت؟...

می دونم که الان چه جوابی بهم می دی:" کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو بخون تا بفهمی پسر ها با دخترها فرق دارن و توی این شرایط ترجیح می دن تنها باشن و هیچ ربطی هم به دوست داشتن طرف نداره...'

نه نمی خونم...اگه این کتاب این قدر چرنده...نمی خونم و نمی خوام که بخونم...

نمی دونم چی بگم..نمی دونم فردا چه اتفاقی میفته...نمی دونم کی از این اعتکاف بی دلیل عذاب آوروِ کشنده بیرون میای...ولی همه ی این حرفها رو بهت خواهم زد و خواهم گفت که فکرشو هم نمی کردم این قدر خودخواه باشی...این قدر که فقط بگی حالم بده و دلیلش رو هم نگی و حتی نذاری صداتو بشنوم تا ببینم حالت چه طوره...یادته روزی که پدر بزرگت مرده بود چون من نگرانت بودم وسط تشییع جنازه 10 بار بهم زنگ زدی و اس.ام.اس دادی که " من خوبم عزیزم و نگران نباش و من بیشتر نگران تو هستم و..." پس چی شده حالا که می دونی از قبل نگران ترم هیچی نمی گی و زنگ نمی زنی که صداتو بشنوم؟...باشه...شاید یه روز برسه که بفهمی

من چه جوری تورو خواستم...

تو چه جور از من گذشتی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo