X
تبلیغات
رایتل

یک اعتراف نه چندان ساده...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:43 ب.ظ

عصر 4 شنبه توی مدرسه مونده بودم تا کارهای جلسه رو انجام بدیم که بعد از 2 روز تنهایی و بی خبری، اس.ام.اس دادی که :

تنهایِ تنهایم در بوته زار انتظار...

برات نوشتم: عزیز دلم تو تنها نیستی...من همه ی روحم پیشِ توئه...ولی چه کنم که تو خودت تنهایی رو انتخاب کردی.اگه بدونی تویِ این دوروز چه قدر از تو تنها تر بودم...

زنگ زدی...گفتی: میای اینجا؟!!

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!! تا حالا کجا بودی که یهو الان زنگ زدی و می گی بیا اینجا؟!! مثل همیشه نه نگفتم و نفهمیدم چه طوری خودمو از مدرسه رسوندم خونه و کارتونی که خواسته بودی برداشتم و پرواز کردم به سمت خونتون...

جوجوی نازنینم منو به خاطر همه ی مزخرفاتی که توی پست قبل نوشتم ببخiهمون شب اومدم پیشت و یکی از دوستاتون زنگ زد که بهت بگه جای مامان اینا خالی نباشه و پرسید کی رفتن که تو گفتی همین امروز صبح خودم بردمشون فرودگاه!! وااای داشتم می مردم از خجالت و تعجب…چه قدر بهت شک کردم و چه قدر عصبانی بودم از اینکه حالا که تنهایی چرا منو نمی خوای ببینی…منو ببخش عزیز دلم، ولی آخه تقصیر خودت بود با اون اس.ام.اسی که بهم دادی من فکر کردم که تو تنهایی...هنوزم نفهمیدم منظورت چی بود از اون اس.ام.اس که دو روز منو جهنم کرد...خودت همون شب بدون اینکه چیزی بپرسم بهم گفتی که این 2 روز  خیلی ناراحت بودی و خیلی غمگین و افسرده بودی از اینکه مادرو پدرت رو ناراحت کرده بودی و دم رفتن بهشون گیر داده بودی...می گفتی این قدر بهشون وابسته ای که همین باعث شده افسرده بشی و باهاشون دعوا کنی دم رفتن ...به قول خودت  شب قبلش الکی دم رفتنشون بهشون گیر داده بودی و ناراحتشون کرده بودی و همین بود که باعث شده بود برام بنویسی که" حوصله ی خودم رو هم ندارم"...تازه داشتم می فهمیدم اون شخصی که این قدر برات مهم بوده و ازناراحت کردنش پشیمون بودی کی بوده...

 بهت گفتم:" اشکالی نداره نازنینم...چون من همون شب فهمیدم که تو به خاطر رفتن خانواده ات این قدر ناراحتی و حتمن اونها هم فهمیدن که دلیلش همینه و ازت دلگیر نیستن..."

ولی تو با بغض گفتی:" آخه تو آفتابی!! فرق می کنی! اونها از دستم ناراحت شدن..."

الهی قربون اون دل مهربونت بشم من...

تا اینکه فردای اون روز باهاشون تلفنی حرف زدی و خیالت راحت شد که اونها خوبن و داره بهشون خوش می گذره و از دستت هم دلگیر نیستن...تو این چند روز به جز 2 روزش همش پیشت بودم و نه حتی یه اس.ام.اس برات اومد و نه یه تلفن مشکوک! چه روزهای خوبی رو گذروندیم و چه قدر خندیدیم...چه قدر با هم روی دوبله ی  فیلمها کار کردیم و چه قدر از بودنِ گاه و بی گاه در آغوشت لذت بردم...چه قدر با هم پای تلویزیون زیر لحاف و کنار شومینه نشستیم و چیپس و کمپوت و آب  هویج خوردیم!! ساعت 12 شب رو یادته که زد به سرمون و هوس آب هویج کردیم و همسایه های بیچاره رو با صدای آب میوه گیری زابه راه کردیم؟!!  اون شبی روکه همه ی تهران پر از مه بود و حسابی بارون بارید و من و تو رفتیم روی بالکن و مه رو تماشا کردیم یادته؟... می دونم که اون شب جزو یکی از بهنرین خاطرات زندگیم می شه...

عشق قشنگ و نازنینم...منو ببخش به خاطر همه ی شک کردنهای احمقانه ام...می دونم که منو می بخشی چون می دونی که دوستت دارم...دیگه نمی دونم چی بگم...فقط مثل همیشه می گم که تو زیبا ترین و مهربون ترین و تماشایی ترین و دوست داشتنی ترین عشق دنیایی... 

نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo