X
تبلیغات
رایتل

خیلی محرمانه...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:41 ب.ظ

اصلن نمی دونم چی بنویسم…اون هم بعد از اون مطلب آخر…خودم هم دیگه خسته شدم از بس یه پست در میون بهت گفتم خائن و دروغ گو و توی پست بعد ازت معذرت خواهی کردم…ولی اینو بدون دیگه معذرت خواهی ای در کار نیست…دیگه مطلبی هم نمی نویسم در این مورد…آخه تو خودت جای خواننده های وبلاگ بودی حالت به هم نمی خورد و قاطی نمی کردی از اینهمه شل کن سفت کن؟…خودمو برای همه ی انتقادهای بچه های وبلاگ آماده کردم..هرچی بگن حق دارن…هیچی نمی نویسم چون نمیتونم بنویسم که چی شده و من چی دیدم و چی بهت گفتم و تو چه طوری  سرو ته همه چیز رو با این جمله که " مخم فریز شده و هیچی یادم نمیاد و نمی تونم برات توضیح بدم ولی تو داری اشتباه می کنی" هم آوردی…ولی این بار بعد از 8 ساعت اشک ریختن جلوی چشمات و همه ی قربون صدقه رفتنهای تو که تا حالا حتی یک جمله اش رو هم ازت نشنیده بودم و همه ی ناز کشیدنهات دیگه کم آوردم…هیچی نگفتم دیگه و با خوبی و خوشی رفتیم با هم سینما و برگشتم اومدم خونه…صبح برات اس.ام.اس دادم که" چند روز می رم مسافرت و موبایلم هم خاموشه"…برام نوشتی که" عزیز دلم هرجا می ری خوش بگذره ولی موبایلتو ببر که با آفتاب نازم در تماس باشم!! "

موبایل رو خاموش کردم …

از صبح هر 5 دقیقه یکبار زنگ زدی خونه…آخه لامصب تو که می دونی شماره تو که می بینم دست و پام می لرزه و نمی تونم کاری که باید رو انجام بدم…چرا زنگ می زنی؟…ولی دیگه نه…الان ساعت 7 شبه و من از 11 صبح حتی جواب یکی از تلفنهات رو هم ندادم..تعجب کردی نه؟ امکان نداشت آفتاب سر حرفش بمونه و تلفنهات رو جواب نده…نه؟! ولی این بار دیگه فرق می کنه…مطمئن باش امشب بدون شنیدن صدات می خوابم…و همین طور شبهای دیگه…بهت گفتم اگه به گناهت اعتراف می کردی و سعی نمی کردی منو متقاعد کنی که چه قدر دوستم داری می بخشیدمت..مثل اون دفعه که عین همین اتفاق افتاد و بخشیدمت…ولی این بار…نه …این بار وقتی که مصرانه می گی من دارم اشتباه می کنم ، نمی تونم ببخشمت…

یعنی باید چشمهامو بکنم بندازم دور؟…یعنی اون چیزی که دیدم توهم بود؟…من که چیزی مصرف نمی کنم!! چه توهمی؟…

باشه پسر بی معرفت…همچنان به این کارها ادامه بده…یادته دیشب بعد از گریه های من گفتی" تو خیلی دختر خوبی هستی و من با این رفتارهام بالاخره تورو از دست می دم."؟…یادته صبح  که جواب تلفن هات رو ندادم برام آف لاین گذاشتی که" من که می دونم اونجایی نمی خوای جواب جوجویی رو بدی زیبای من؟می خوای جوجو رو تنها بذاری؟"…یادته؟

الان همون لحظه ایی که ازش می ترسیدی…دیگه من رو از دست دادی عزیزم…بهت تبریک می گم…موفق شدی.

تمام قندهای دلم را برای تو آب کردم

برای تو

که همیشه چایت را تلخ می نوشی…

خاک بر سرت!!

شعر از : سپیده جدیری

نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo