X
تبلیغات
رایتل

خداحافظ...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:36 ب.ظ

اولین بار این آهنگ رو هفته ی پیش تو ماشینت  شنیدم...۳ بار پشت سر هم گوشش کردیم...این قسمتشو از همه بیشتر دوست داشتم....امشب که  زنگ زد ی بهم گفتی:

" می دونی کدوم قسمتش شاهکاره؟"

 و در جواب همین قسمتی رو خوندی که من هم همونو دوست داشتم و اینجا نوشتمش!!

گفتم:" اینجا که می رسه آدم دیوونه می شه!

 گفتی:" امروز به این قسمت که رسید برای تو و به یاد تو گریه کردم! نمی ذارم ول کنی و بری!...حق نداری این کارو با من بکنی!...بذار خدا برامون تصمیم بگیره...خودتو بسپار به اون...یه راهی جلوی پامون میذاره!"

گفتم:" خوب این راهو هم خدای من جلوی پام گذاشته...اینکه دیگه" خدا حافظ ای همنشین همیشه"...

گفتی:" نه! این احساسته!تصمیم درستی نیست..."

جواب دادم:" دقیقن بر عکس! احساسم می گه تا تو بخوای ازدواج کنی باهات بمونم و از زندگی لذت ببرم! ولی عقلم می گه بی خودی لفتش نده! بالاخره که اون می ره! "

مگه خودت نگفتی که :"من دوستت دارم و عاشقتم و تو نه تنها بهترین دوست دختر من بلکه بهترین رفیق من بودی و هستی و خواهی بود"؟ پس چرا بعدش گفتی" ولی باید اینو هم بهت بگم که نمی تونم خوشبختت کنم! ما از جنس هم نیستیم! نه خودمون، نه تفکراتمون و نه خانواده هامون؟...من مرد سالارم و تو زن سالار! اگه یه چیزی بهت بگم و تو جلوی خانواده ام با من مخالفت کنی همونجا می زنم تو پرِِِِت!

 گفتم:" من نه مرد سالارم و نه زن سالار...من عشق سالارم و در ضمن هیچ وقت جلوی شخص دیگه ای همسر یا دوست پسرمو ضایع نمی کنم...اگه هم مشکلی پیش بیاد بین خودمونه...مگه تا حالا به کسی یا جلوی کسی چیزی گفتم یا باهات مخالفت کردم؟"

گفتی" آره! ۱۰.۰۰۰ نفر تو وبلاگت نفرین و ناله شون پشت سرمه!! منو کردی سوژه ی فحش خوردن!!"

آخه چرا فکر می کنی من از تو بد می نویسم؟....من هر چی پیش بیاد می نویسم...شاید کمتر...ولی بیشتر نه...

می گی :"نمی ذارم بری...این ۱ سال بهترین و شگفت انگیز ترین سال زندگیم رو با تو گذروندم...به این آسونی ها تورو از دست نمی دم...واسه رسیدن به تو که طلایی باید معدن رو بکنم و زحمت بکشم و من پای زحمت هاش هستم!!...کدوم رسیدن؟! چه رسیدنی؟!...تو که نمی خوای با من ازدواج کنی...پس چرا نمی ذاری من برم؟...

بهت گفتم :"باشه...هر کاری می خوای بکن. ولی یادت باشه ۴ سال دیگه که خواستی زن بگیری و میای بهم می گی آفتاب جون خداحافظ هیچ وقت نمی بخشمت...چون اگه رابطه مون طول بکشه و بعد به هم بخوره تا مرز خودکشی پیش می رم.اما اگه الان تمومش کنی وقت دارم واسه سپری کردن دوران نقاهت  وخوب شدن"...

گفتی :"باشه...قبوله!اگه اینکارو کردم هر کاری می خوای بکن! ولی الان نرو...یعنی نمی ذارم بری...من نمی خواستم عاشق بشم...ولی شدم! خیلی نامردی که منو عاشق کردی! من داشتم زندگیمو می کردم!"

فردا می خوای منو ببری بیرون...یه جشن دونفره...

چقدر گیجم...چقدر تنها و خسته ام...

چی کار باید بکنم؟...

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تورا می سپارم به رویای فردا...

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

به دل می سپارم تورا تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد...

خداخافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه...

می دونی چقدر دوستت دارم؟...کاش می دونستی ...

 

نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo