ز شیر شتر خوردن و سوسمار...

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:34 ب.ظ

این شعر شاملوی عزیز رو تقدیم می کنم به همه ی اون کسانی که میان اینجا و کامنت می ذارن تا شاید وحشی گریهایی که در گذشته توی تاریخشون ثبت شده رو از طریق این وبلاگ توجیه کنن و خواننده پیدا کنن واسه وبلاگ بی خواننده شونالبته بعید می دونم حتی ۱ کلمه از این شعر رو هم بفهمن! اونها فقط با شمشیر و قمه است که حرف حالیشون میشه!! شعر چیه بابا!! حال داری ها آفتاب!!دلت خوشه!! اونها عربن...!

در ضمن بد نیست کمی تاریخ رو مطالعه کنید و بعد دم از تاریخ بزنین!! آخه مگه می شه این قدر راحت تاریخ از خودش در بیاره آدم؟!!واقعن که بعضی ها چه رویی دارن!! همین می شه که فیلم ۳۰۰ ساخته می شه و البته کارگردانش به غلط کردن هم میفته!!  اونم یه احمق نادانیه مثل شما...خیلی بده که آدم یه فیلم بسازه و اونهمه خرج کنه تا بخواد چیزی رو ثابت کنه که توی هیچ تاریخ معتبری نوشته نشده!! این یعنی خرج برای احمق تر کردن یه عده که همچنان احمق بمونن و غربی ها از حماقتشون استفاده کنن...همچنان که تا حالا کردن!وچه کسی بهتر از عربها...آره خوب حرف مفت که کنتور نمیندازه!! خوبه آدم همیشه حرفی رو بزنه که بتونه ثابت کنه...وای که چقدر تاریخ واسه بعضی ها ناشناخته و کاملن بر عکسه...

می گم اصلن توی این دنیا زندگی نمی کنی نگو نه!! ما به ۳۰۰ اعتراض نکردیم؟ حتی همه غربی ها ازمون معذرت خواستن و اقرار کردن که اون فیلم صرفن به خاطر جلوه های ویژه اش( می دونی که چیه؟!!) ساخته شده و هیج اعتبار تاریخی نداره!! جالبه شاه ببخشه وزیر نمی بخشه!شما برین بچسبین به اون دبی که همه ی ملیتهای مختلف اومدن و یه حالی به دخترها و خواهر مادرهاتون دادن آقایون ناموس پرست!! اونم فقط واسه رسیدن به پول و اضافه کردن چاههای نفتتون!!!بعدشم ناموس خریدنی نیست که می خوای از ما بخری!! اینو دیگه نمی شه با چاه نفت خرید...این یکی "مرد" می خواد که شما نیستین!!اگه می شد که تا حالا خریده بودین و این قدر بی ناموس نبودین که تو کشورتون زنها حتی حق رای دادن هم ندارن!!!یعنی اصلن ادم حسابشون نمی کنین! یه چیزی تو مایه های همون زنده به گور کردن!! اونوقت با چه رویی می گی ما به زنها احترام می ذاریم؟!!می بینی؟ ما اطلاعاتمون از شما کامل و دقیق و مستنده.. هر وقت شما هم تونستین واسه حرفاتون دلیل و مدرک مستند بیارین اونوقت ادعا کنین...

 سنگ می کشم بر دوش

سنگ الفاظ

سنگ قوافی را...

من چنینم. احمقم شاید!

که می داند

که من باید

سنگ های زندانم را به دوش کشم

بسان مریم که صلیبش را

و نه به سان شما

که دسته ی شلاق دژخیم تان را می تراشید

از استخوان برادرتان

و رشته ی تازیانه جلادتان را می بافید

از گیسوان خواهرتان

و نگین به دسته ی شلاق خود کامگان می نشانید

از دندان های شکسته ی پدرانتان!!...

چنینم من

زندانی دیوارهای خوشاهنگ الفاظ بی زبان

چنینم من

تصویرم را در قابش محصور کرده ام

و نامم را در شعرم

وپایم را در زنجیر زنم

و فردایم را در خویشتن فرزندم

و دلم را در چنگ شما

در چنگ همتلاشی با شما

که خون گرم تان را

به سربازان جوخه ی اعدام

می نوشانید

که از سرما می لرزند

و نگاهشان

انجماد یک حماقت است....

شما

که در تلاش شکستن دیوارهای دخمه ی اکنون خویشید

و تکیه می دهید از سر اطمینان بر آرنج

مجری عاج جمجمه تان را

و از دریچه ی رنج

چشم انداز طعم کاخ روشن فرداتان را

در مذاق حماسه ی تلاش تان مزمزه می کنید...

روحت شاد شاملوی کبیر...

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط آفتاب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo