X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

برگشتم!!

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:12 ب.ظ

جوجوی نازنینم من برگشتم... عزیز دلم جات خیلی خالی بود...کنار دریا...وقتی زیر آفتاب قدم می زدم...توی جنگل...واااای که حتی 1 ثانیه اون صورت شیرین و دوست داشتنیت با اون چشمهای خوش رنگت که رنگ دریاست از جلوی چشمهام دور نمی شد... برات نوشتم که:

وقتی به دریا نگاه می کنم یاد چشمهات میفتم و وقتی به شالیزار توی باد نگاه می کنم یاد رقص باد توی موهای طلاییت...تو زیباترین مخلوق خداوندی...دوستت دارم زیبای من...

نوشتی :مرسی گل شاعرم!!

آخ که چقدر لحظه شماری کردم که بر گردم... هر چند هر شب باهام حرف میزدی و هر روز بهم sms  میدادی، ولی بازم دلتنگت بودم...یه کمی هم اون شب که بهم زنگ نزدی فکرهای ناجور کردم!! ولی صبحش که بهت گیر دادم گفتی باز تو رفتی مسافرت شروع کردی؟!! من هم دیدم حوصله جرو بحث ندارم و بی خیال شدم!!...جمعه که رسید انگار دنیا رو بهم داه بودن...صبح شنبه که چشم باز کردم و دود تهران رو دیدم انگار اومده بودم تو بهشت!! ساعت 4 عصر اومدم پیشت و تا 6 تمام دق و دلی این چند روز تنهایی و ندیدنت رو در آوردم!! رفته بودی باغ دوستت و می دونستی که من عاشق عکسهاتم، برام کلی جایزه آورده بودی به قول خودت!! واااای که چه عکسهایی... کاش می تونستم یکیشو بذارم اینجا تا همه ببینن عشق قشنگمو...عکسهارو برام رایت کردی و من انگار دنیا رو بهم داده بودن!! نمی دونی اومدم خونه چند بار نگاهشون کردم و قربون صدقه ات رفتم!...دیگه نتونستم طاقت بیارم و چون دیر وقت بود مجبور شدم برات آف لاین بذارم که:

قربون اون عکس های خوشگلت برم عشق من با اون چشمهای قشنگت...اگه بدونی چیکار می کنی تو با من، با این عکسهات و اون چشمهات...دوستت دارم نازنینم...برای همیشه و تا ابد...حتی وقتی که دیگر نباشم...

به سالگرد دوستیمون نزدیک شدیم...یعنی فکر کنم رد شدیم...هنوز وقت نشده که اون جشن دونفره رو بر گذار کنیم...ولی من متن کارتتو آماده کردم!:

"سالگرد تقسیم تنهاییت با آنکه تنهاییش را با تو تقسیم کرد، زیبا تر از روزهای پیش باد..."

چطوره عسلکم؟ می پسندی؟

دلم برات تنگ شده...آخه امروز از اون روزهایی بود که تو به" آرامش بیشتر" نیاز داشتی و اصلن با من حرف نزدی...!! فقط چون می دونستی من دیوونه ی صداتم زنگ زدی و معذرت خواستی و شب بخیر گفتی...همینشم واسم غنیمته...کی می دونه تا چند وقت دیگه می تونم صداتو هر شب بشنوم...

وااااااااای که نفسم بند میاد وقتی از تو می نویسم... چطور می شه که یه نفر هم به آدم نفس بده و هم نفسشو بند بیاره؟!!

شب بخیر جوجه طلایی نازنینم...بیشتر از همیشه دوستت دارم...

 

نوشته شده توسط آفتاب در ساعت 2 قبل از ظهر  57 پرتو

دوشنبه 5 شهریور1386

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo