X
تبلیغات
رایتل

چرااااااااااااا؟

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 09:07 ب.ظ

همه می گن چرا به روز نیستی!! زود باش دیگه!! پس کجایی؟ آپ کن!!یالله!! هیچ کس نمی دونه که دیگه خسته شدم از بس اومدم اینجا از خیانتهای تو نوشتم... خسته شدم از بس از این و اون پرسیدم باید چی کار کنم...دیگه چه فایده داره تعریف کنم دوباره و از خیانت جدیدت بگم؟...همه به من می گن باید چی کار کنم...ولی مساله اینجاست که مشکل من نیستم!!مشکل تویی!!این تویی که باید یه وبلاگ بزنی و ازمردم بپرسی باید چیکار کنی تا این میل روز افزونت به دخترها یه کمی کم بشه...می خوای بدونی دوباره چرا به قول خودت دارم چرت و پرت می گم نه؟! باشه...برات میگم.

نمی دونم چی شد که دوباره اومدم یه آیدی جدید ساختم تو همون سایتی که یکبار با آیدی آرتیمیس مچتو اونجا گرفتم و حسابس الم شنگه به پا شد...شاید حس کنجکاوی یا فضولی یا هر چیز دیگه بود واسه چک کردن صفحه ی تو...اما این بار اصلن نه برات نوت دادم نه چیزی...عکس یکی  از دوستامو با اجازه خودش گذاشتم و فقط اومدم با اون آیدی صفحه ات رو دیدم... می دونم که تو خیلی علاقه داری بدونی کیا میان و پیجت رو میبینن، واسه همین هر روز آمار بازدید پیجت رو چک می کنی...خوب این دفعه دیگه من هیچی برات ننوشتم.خودت کرم ریختی...در کمال تعجب وقتی صفحه ام رو چک کردم دیدم برام نوشتی:

You have a nice pic! See u lady. Tehran hastid misse javan?!

وااااای خدایا داشتم دیوونه می شدم!! یعنی تو برای هر کس که میاد و پیجت رو می بینه حتی اگه برات نوت هم نده پیعام میذاری؟!! من که باورم نمیشه!! آخه چی میخوای تو از جون این همه دختر؟!!

خوب من رو که می شناسی...جوابت رو دادم اما این بار با شیوه ای متفاوت از قبل:

ممنون.بله تهران هستم.مگه تو پروفایلم ننوشتم؟!

اصلن تحویلت نگرفتم تا شک نکنی!! آخه دفعه ی قبل به همین شک کرده بودی که هیچ کس به جز من به تو نمی گه "واااای چه عکس قشنگی داری!!" خوب من هم این بار از این راه وارد شدم...انتظار نداشتم با این برخوردم دوباره جواب بدی...ولی دیدم نوشتی:

شهرک غرب هستین میس آرزو؟!

نوشتم:

نه، چرا فکر کردین باید اونجا باشم؟!!

وااای باورم نمیشه... امروز که از صبح پیدات نبود.الانم که زنگ زدی و من شاکی بودم می گی:

" آخه آفتاب تو چرا همش فکر می کنی من در حال عشق و حالم؟!!بابا تا 4 که سر کار بودم بعدشم دوستم چشمهاشو عمل کرده بود بردمش بیمارستان!!"

آره جون خودت! من که می دونم مامانت اینا نیستن و تو داری چیکار می کنی!!مثل دیروز که با هم بودیم دیگه ،نه؟ خوب امروز یکی دیگه جای من بوده حتمن...

تازه این قدر اعتماد به نفس داری که دوباره به من گفتی:

" به خداتو یه کیس توپی واسه ازدواج!! اگه این قدر احساساتی نبودی ممکن بود من با اینکه الان نه کار درستی دارم و نه از خودم خونه ای دارم و با اینکه ۳-۴ سال از من بزرگتری بیام و بگیرمت!!"

هه هه!! فکر کردی من منتظرم تو بیای خواستگاری و من با کله بپرم تو بغلت و بگم بععععععله؟!!! نه خیر !!کور خوندی عزیزم!! به خودت هم گفتم:

"خداروشکر که به قول تو من احساساتی هستم و عقل ندارم!چون ما اصلن کیس ازدواج هم نیستیم!!"

با تعجب گفتی:

"یعنی اگه من بیام خواستگاری تو ممکنه بگی نه؟!!"

گفتم :

"100 در 100 می گم نه!! فکر کردی من منتظرم تو بیای خواستگاری؟ نه عزیزم. الانم دیگه به این نتیجه رسیدم که باید ازدواج کنم و از اونجایی که دوست ندارم با خواستگار ازدواج کنم، می خوام برم دوست پسر جدید پیدا کنم !!"

گفتی:

"برو بابا آفتاب خیلی نامردی!!"

با اینکه این قدر دوستت دارم و همیشه آرزو داشتم یه روز باهات ازدواج کنم، اما می دونم که با این کار بدبخت می شم...چون اصلن بهت اعتماد ندارم و می دونم که تو آدم بشو نیستی!!اونوقت من هر روز باید کارو زندگیمو ول کنم ببینم تو توی کدوم سایت با کدوم دختر قرار داری!! و از این کار یعنی از چک کردن شریک زندگیم بیزارم... من با کسی ازدواج می کنم که اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که اگه 1 ماه هم خبری ازش نباشه مطمئن باشم با هیچ دختری نیست.و اون آدم تو نیستی...خودت باعث به وجود آمدن این بی اعتمادی شدی...همش به من می گی:"

 تو چرا به من زنگ نمی زنی؟!! تو دوست دختر منی!! پس کی بهم زنگ بزنه؟!! "

من هم دوباره گفتم :

"اگه خودت گرفتار نباشی زنگ می زنی.من نمی خوام مزاحمت باشم!!"

 گفتی:

 "آخه دیوونه، فرض کن که من مهمون دختر هم داشته باشم، که اصلن و ابدن این طوری نیست، ولی فرض کن!! خوب بعد تو بهم زنگ بزنی.فکر می کنی تو که دوست دخترمی مهمتری و در اولویت هستی یا اون؟!!

من هم گفتم:

" خوب معلومه! اونی که در اون لحظه پیشته در اولویته که تر جیح دادی به جای من اون الان پیشت باشه!!"

دیگه نمی دونستی چی بگی!!فقط گفتی :

"ای خدا! این آفتاب رو ازم بگیر یه آفتاب عاقل بهم بده!!"

ببین جوجه طلایی بد جنس دختر باز سیرایی ناپذیر خائن نامرد من! تو هر چقدر هم به من بگی که هدفت از نوت گذاشتن واسه دخترهای مختلف دوستی نیست و دوست داری بدونی توی کله شون چی می گذره و یا ازشون استفاده ی شغلی بکنی، توی کَت من نمی ره!اصلن به تو چه که تو فکر یه دختر که هیچ شناختی ازش نداری و هیچ چیز جذابیتی هم نداره برات چیه؟!! ( مخصوصن پروفایلمو جوری نوشتم که هیچ مورد شغلی جذاب یا مورد دیگه ای توش نباشه. حتی عکس هم با روسریه)از طرفی هم  نمی تونم باور کنم که تو واسه ی همه ی دخترهایی که میان تو پیجت نوت بدی!!آخه به چه دردی می خورن؟!!حتی واسه س ک س هم نمی تونی به همشون برسی!!پس دیگه چی می خوااااااااااااااااااای؟!

دیگه نمی دونم باید چی کار کنم... فقط می خوام ببینم تا کجا ادامه می دی این پیغام فرستادن هارو...هر چند از الان می تونم پیش بینی کنم: "آیدی یاهوتو بده، چت کنیم، شماره ات رو بده، حرف بزنیم، قرار بذاریم...."بقیه اش هم که دیگه معلومه...فقط حیف که من تا حرف زدنش بیشتر نمی تونم پیش بیام...چون لو می رم...وگرنه یه آشی برات می پختم که یه وجب روغن روش باشه... ببینم می تونم یکی از دوستهامو راضی کنم به جای من باهات حرف بزنه و قرار بذاره و اون وقت بیام سر قرار و بهت بفهمونم که چه آدم خیانتکاری هستی و لیاقت عشق پاک منو نداری...چقدر دلم می خواد قیافتو توی اون لحظه که منو سر قرار می بینی ببینم!! ببینم اون چشمهای خوشگل و خوشرنگت چه شکلی می شن از تعجب...

کاش می شد این کارو بکنم...کسی داوطلب نمی شه کمکم کنه؟

ووواااای که چقدر امشب دلم شکسته... جواب این دل لعنتی رو که با عقلم دست به یکی کردن و هر دو این دفعه بهم می گن تو فقط دنبال عشق و حالی و به دختر "نه" نمی گی رو چی بدم؟...اون این دفعه هیچ کدوم از حرفهاتو باور نکرد...هیچ کدوموشوووووووووووو....

کاش می تونستم بگم دوستت دارم...ولی نمی تونم...

شب بخیر...

نوشته شده توسط آفتاب در ساعت 0 قبل از ظهر  56 پرتو

چهارشنبه 14 شهریور1386

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo