X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

با تو...

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 11:33 ب.ظ

به یادت که می آورم...نه... به یادم که می آیی،فرشته ای با بالهایِ سپیدِ شکننده ای...

چوبِ ستاره نشانت را به طرفم می گیری و از آسمان صدها ستاره بر سرم می ریزد...من لبخند می زنم و نگاهت می کنم...و نگاهت به من می گوید:"الان موقعشه."!!...و من سوار بر بالهایِ  ظریفِ سپیدت، دستانم را بر گردنت حلقه می کنم و با تو در فضایِ لا یتناهیِ عشقت ، پرواز می کنم...

از اون بالا همه چی کوچیکه...همه چی...هیچ چیز نیست به جز زمزمه آرامِ دوستت دارم هایِ گاه و بی گاهِ من که با پژواکِ بال زدنِ تو ،مثل ِملودیِ بارون رو شیروونیِ چوبی، سکوت رو می شکنه...

تو بهم می گی:" بسسه!!کشتی منو!!اگه فقط فرشته یِ تو بشم راضی می شی؟!!"

تو دلم می گم: " آخ!! یعنی می شه؟!!"

و بلند تر، که تو بشنوی می گم: " نه نازنینم...راحت باش جوجو...ولی منو بیشتر از بقیه دوست داشته باش!!"

مثلِ همیشه، مثلِ خودت، مثلِ فرشته ها ، لبخند میزنی و سرتو تکون می دی...از جوابم راضی به نظر میای...

دیگه دیر وقته...فرشته ام باید بره...کم کم منو از آسمون میاری پایین..آروم منو می بوسی و من با بی میلی از رو بالهایِ قشنگت میام پایین...

تو پرواز می کنی و می ری...من تا می تونم مسیرتو دنبال می کنم و دستامو که دورِ گردنت حلقه کرده بودم با ولع بو می کشم...بویِ ِفرشته ها چقدرخوشاینده!! چه حسِ عجیبی به آدم میده!! این بو رو از بهشت با خودت آوردی...نه؟!!

نوشته شده توسط آفتاب در ساعت 2 قبل از ظهر  57 پرتو

یکشنبه 30 اردیبهشت1386


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo